رنگ سبز بهار
زندگی بی عشق شوره زاریست بی سرانجام . تقدیم به رایین و آوین عزیزتر از جانم که با آمدنشان گرمی و عشق را به زندگیمان تزریق کردند.

اما امروز به جز انتخابات، من و آوین طلا، حسابی با هم بازی کردیم. کلی با وسایل خونه سازی، برای حیواناتمون، قلعه درست کردیم تا حیوانات وحشی نتونند به اونها آسیب بزنند. البته،شیرو پلنگ هم بیکار ننشستند و دست به دامن حیله و نیرنگ شدند. و به عناوین مختلف می خواستند که اونها رو به بیرون قلعه بکشند. از متنبه شدن و ترفند گیاه خواری به جای گوشت خواری، تا تصمیم به رفتن به جنگل دیگه و پنهان شدن در گوشه ای دنج برای شکار حیوانات تا زدن خود به مردن و .... ولی تو همه این نقشه ها، با هوشیاری حیوات ، نتونستند کاری از پیش ببرند و ناکام موندند. البته سناریوی همه اینها توسط آوین جونم نوشته و کارگزدانی می شد و توسط من و خودش بازی می شد. بعد از رای دادن هم تصمیم گرفتیم بریم پارک مادر که حسابی شلوغ بود. داداش رایین حسابی فوتبال بازی کرد و من هم به اتفاق آوین طلا رفتیم سمت تاب و سرسره. اونجا آوین جونم دوست پیدا کرد و با اون مشغول بازی شد. خدا رو شکر پیدا کردن دوست این روزها مسئله بغرنجی نیست مثل پارسال و کمی راحتتر می تونه دوست پیدا کنه. بعد از پارک هم برای خوردن شام رفتیم به نمایندگی اکبر جوجه در غرب کشور که جدیدا" در اراک باز شده. بعد از برگشت، داداش رایین سریع خوابید، ولی آوین جونم که بعد از ظهر خوابش رو کرده بود و خوابش نمیومد، پیشنهاد کرد مجددا" بازی بعد ازظهر رو ادامه بدیم. من که از صبح مشغول بازی بودم باهاش، دیگه نای بازی نداشتم . آوین جونم گفت: " مامانی خانمِ تو تلوزیون می گفت اگه با بچه هاتون بازی کنید تو مدرسه، درسشون بهتر می شه. تو نمی خوای من درسم خوب باشه؟" من که حسابی آچمز شده بودم چاره ای دیگه ای جز بازی نداشتم. خلاصه کمی دیگه بازی کردیم و  بعد از مسواک و جیش و گذاشتن  قصه خاله پگاه برای آوین جونم،  خیلی سریع تقریبا" بی هوش شدم.




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٦ توسط رایین حسنی

سلام، این هفته، فضا به شدت انتخاباتیِ. همه جا صحبت از انتخابات و کاندیداهاست. موضوع مناظرات و تحلیل ها در تلگرام و دیگر فضاهای مجازی ، دست به دست می چرخه. رایین جونم تو این هفته تقریبا" درگیر امتحانات آخر سال بود. همچنان کلاس زبان،تنیس،فوتبال تو برنامه اش بود. آوین جونم هم کلاسهای نقاشی و سفال و ژیمناستیک داشت. تو کلاس سفال این هفته، آوین جونم به کمک مربیش یه ماهی و گل درست گرد. نقاشی هم یه کفشدوزک بزرگ بود.امروز هم داداش رایین بعد از خوردن صبحانه، راهیِ کلاس فوتبال شد. ناهار هم قرار بود بریم بیرون که با توجه به گرمی هوا، کنسل شد. بعد از ظهر بابایی و رایین جونم، با توجه به خواب بودن آوین طلا،دو نفری  برای شرکت در انتخابات بیرون رفتند و من منتظر شدم تا برگردند ، تا آمدن اونها، آوین هم بیدار شد و چهار نفری برای دادن رای من بیرون رفتیم. بابایی تو ماشین موند و من و آوین و داداش رایین رفتیم داخل.  آقایی که شناسنامه ها را می گرفت خطاب به آوین جونم گفت: شناسنامه شما؟  آوین جونم که تازه از خواب بیدار شده بود هنوز سرحال نشده بود.خیلی جدی گفت: " من رای نمی دم". اون آقا هم خیلی جدی پرسید چرا رای نمی دی؟ رای بده . آوین جونم باز گفت: " نه" ، کمی جلوتر بعد از گرفتن برگه رای، یکی دیگر از آقایان به آوین جونم گفت رای بده. استامپ رو آورد جلو. آوین جونم انگشت زد و روی یه برگه سررسید انگشت زد. خلاصه که آوین جونم رای داد و برگه هایی  رو هم که من نوشته بودم رو انداخت داخل صندوق




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٦ توسط رایین حسنی

اما امروز، بعد از خوردن صبحانه، بابایی داداش رایین رو برد کلاس فوتبال. قرار شد که تا اومدن اونها،من هم وسایل رو جمع کنم همگی به اتفاق بریم بیرون. برنج رو گذاشتم، وسایل رو هم جمع کردم . قرار شد برای خودمون ماهی و برای بچه ها کباب درست کنیم. حدودا" سر ظهر بود راه افتادیم. مقصد هم باغ عموی بابایی بود. به محض رسیدن، بابایی و داداش رایین ، مشغول آماده کردن آتش و درست کردن غذا شدند. بعد از خوردن غذا و کمی استراحت در طبیعت، برگشتیم.حوالی هشت شب اراک بودیم. خلاصه که به دور بودن از شهرو دور بودن از آلودگی و در سکوت  و آرامش و البته گوش سپردن به صدای زیبای طبیعت، حسابی چسبید. 

اینم عکسهای امروز ما در طبیعت زیبای اناج 





نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٦ توسط رایین حسنی

تو این هفته تقریبا" یکی از برنامه های ما بردن بچه ها به پارک بود. اونجا آرتامیس و پدرش که از اقوام من هستند تو پارک بودند. آوین جونم با آرتامیس دوست شده بود و کلی بازی کردندو آرتامیس که تقریبا" شش ماه از اوین جونم بزرگتر مثل یه خواهر بزرگتر با اوین برخورد می کرد و حسابی هوای اوین جونم رو داشت. راستی ششمین دندون شیری رایین جونم پری روز  در پارک افتاد.رایین جونم، حسابی پیرمرد شده. رایین جونم، عزیز دلم، قشنگم، عاشقتم و همیشه برات بهترینها رو میخوام.

اینم عکس رایین جونم بعد از افتادن ششمین دندون شیریش




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٦ توسط رایین حسنی

سلام، این هفته،  درگیر سرماخوردگیِ بچه ها بودیم. رایین جونم دو روز مدرسه نرفت. دکتر نظرش سینوزیت بود. آوین جونم هم که گلوش چرک کرده بود و در نتیجه جفتشون باید چرک خشک کن می خورند. امروز رایین جونم نوبت دندون پزشکی داشت پیش مهتاز جون. صبح بابایی رایین جونم رو برد کلاس فوتبال، من و آوین جونم هم بعد از درست کردن سوپ راهی کانون پرورش فکری شدیم برای کلاس نقاشی و سفال. آوین جونم در کلاس سفال، آدم برفی درست کرد. رایین جونم در کلاس فوتبال امروز دو گل زد. با توجه به نوبت دندون پزشکی داداشی، قرار شد که دایی امیر رایین جونم رو از کلاس فوتبال بیاره دندون پزشکی و من و آوین طلا هم بعد از کلاس آوین جونم بریم دندون پزشکی. رایین جونم مثل یه ورزشکار وایساد و دندونش رو درست کرد. بعد هم با آژانس به خونه اومدیم. سریع ناهار خوردیم. بعد از ناهار با توجه به فوت مادر بزرگ آرش دوست رایین جونم، قرار شد اول آوین جونم رو ببریم کلاس ژیمناستیک، بعد از کلاس برم برای مراسم ختم.بعد بچه ها رو بردم خونه مامان جون. خیابونها به خاطر جشن نیمه شعبان، شلوغ بود. همه در حال پخش شیرینی و شربت بودند.




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٦ توسط رایین حسنی

سلام، امروز جمعه با توجه به برنامه ریزی قبلی قرار بود که با بعضی از دوستان ناهار بریم بیرون. البته با توجه به جراحی دندون بابایی، تا لحظه آخر معلوم نبود بریم یا نه. خدا رو شکر درد دندونش بهتر شد. برنامه مون این بود که  برنج رو خونه درست کنیم و بعدماهی رو هم از بیرون بگیریم و اونجا درست کنیم. با توجه به دندون بابایی اول صبح تصمیم گرفتیم بساط آش رو بیاریم و اونجا آش هم درست کنیم. تا وسایل رو اماده کردیم و راه افتادیم ساعت 11 شد. تصمیم گرفتیم بریم کنار رودخانه اول اناج. الحق که پر آب بودن رودخانه و طبیعت سر سبز و و زیبای اونجا و هوای ملایم بهاری ،خیلی چسبید و آدم رو یاد شمال می انداخت. بلافاصله بابایی و دیگر آقایون و البته پسران ، شروع به جمع آوری هیزم و روشن کردن آتش شدند. به محض درست شدن ماهی ها سفره رو انداخته و مشغول خوردن ناهار شدیم. از ابتدای رسیدن به اونجا هوانیمه ابری بود و گهگاه آسمان رعد و برق می زد. ما که فکر نمی کردیم که علارغم پیش بینی هواشناسی ، بارون بیاد، سلانه سلانه مشغول خوردن ناهار شدیم و چادر رو هم علم نکردیم. اواسط ناهار ، بارون و تگرگ شروع به باریدن کرد ما هم که چادر نزده بودیم حسابی خیس شدیم. به پیشنهاد بابایی روکش چادر رو رو خودمون گرفتیم تا خیلی خیس نشیم ولی شدت تگرگ و بارون به حدی بود که که از کناره ها تگرگ وارد زیر انداز شد. خلاصه که کلی در این شرایط خندیدیم و مسخره بازی در اوردیم. تصمیم گرفتیم بریم تو ماشین، که با توجه به گل شدن زمین و سر بودن زمین چند باز زمین خوردیم در نتیجه  حسابی گلی شدیم. از طرف دیگه ماشن هم در گل گیر کرده بود و حرکت نمی کرد. در نتیجه بابایی به یکی از پسرعموها تماس گرفت و اون با تراکتور به کمکمون اومد و به کمک  تراکتور ماشین رو حرکت دادیم. هرچند کمی اذی شدیم ولی همون هم بهون ای بود برای خندیدن. خلاصه که به سمت اراک حرکت کردیم . به پیشنهاد ما، قرار شد همگی به خونه ما بیان تا آش رو اونجا درست کنیم. که حسابی خوشمزه شده بود. خدا رو شکر امروز حسابی خاطره انگیز و جالب بود و یک روز به یاد موندنی و جالب برای همگی ما شد. ولی از این صحبتها که بگذریم، ناخودآگاه به یاد سیل چند وقت قبل در شمال افتادیم و اینکه سیل کلی از افراد و ماشینها رو برد. امیدوارم که برای هیچ کس ، پیش نیاد. 

اینم عکسهای امروز





نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٦ توسط رایین حسنی

سلام، این هفته خدا رو شکر هفته ای پرمهمانوخوبی بود. به غیر از اون ، ادامه سرماخوردگی بچه ها بود. روز سه شنبه برای مراسم عقد، دختر عموی بابایی بود. برای همین اول داداش رایین رو کلاس زبان رسوندیم. مامان جون و اوین طلا رو خونه مامان جون گذاشتیم. من و بابایی هم ذفتیم محضر. بعد از مراسم عقد، از عروس و داماد برای شام دعوت کردیم. برای همین به سرعت به خونه اومدیم و فورا" شام  را که قرمه سبزی و ماهی شکم پر بود، بار گذاشتم. چهارشنبه بعد از ظهر خونه یکی از همسایگان قبلی رفتیم. متاسفانهآوین طلا از برادرش سرماخوردگی  گرفت در نتیجه بردمش دکتر. نظر دکتر این بود که گلوی آوین طلا چرک کرده و باید انتی بیوتیک بخوره. روز پنج شنبه صبح بابایی ، رایین جونم رو برد کلاس فوتبال و از اون طرف برای کشیدن دندون عقلش که چند روزی اذیتش می کرد به دندون پزشکی رفت. من و اوین طلا هم بعد از درست کردن ناهار و انجام کارهای خونه، به اتفاق رفتیم کلاس نقاشی و سفال در کانون پرورش فکری کودکان که در نزدیکی خونمونِ. مربی نقاشی آوین جونم بهش برگه و مداد شمعی داد و ازش خواست که نقاشی بکشه و مرتب نقاشی آوین طلا رو می دید و تشویقش می کرد. روزهای کلاس های نقاشی و سفال، پنج شنبه و شنبه است. البته قرارِ که به زودی کلاس موسیقی مخصوص خردسالان هم برگزار بشه. خدا رو شکر آوین جونم خیلی از کلاس نقاشی و سفالش خوشش اومد و با بچه های اونجا دوست شد. بعد از کلاس هم با اونها کمی بازی کرد. برای روز اول خوب بود. وقتی برگشتیم بابایی هم در حالیکه دندونش رو جراحی کرده بود،اومده بود. بلافاصله کمپرس یخ رو دندونش گذاشت و سوپش رو میکس کرده در یخچال گذاشتم تا سرد شه. بعد از ظهر، عمو محسن، نازنین رو اورد خونه تا با آوین بازی کنه. تصمیم گرفتیم که شام هم اونها رو نگه داریم. برای همین سریع شام رو گذاشته و بعد با بچه ها رفتیم پارک مادر.  یکی دو ساعت پارک بودیم. وقتی برگشتیم عمو محسن و خانمش هم آمده بودند. خدا رو شکر این هفته، علارقم بدو بدو ، هفته خوبی بود.




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٦ توسط رایین حسنی

همانطور که گفتم با توجه به برنامه ماموریت آخر هفته من، برنامه ریزی کردیم که همگی با هم به اصفهان بریم. چهارشنبه ظهر ، یکی دو ساعت زودتر به خونه اومدم و بعد از آماده کردن وسایل، راهی اصفهان شدیم. جا رو هم از طریق بابایی هماهنگ کرده بودیم. حوالی چهار و پنج بعد از ظهر راه افتادیم و تقریبا" هشت و نه شب به اونجا رسیدیم.روز پنج شنبه صبح من بعد از آماده کردن صبحانه ، راهی محل برگزاری جشنواره شیخ بهایی در محل سیتی سنتر اصفهان شدم. بابایی هم با بچه ها برای تفریح و بازی راهی پارک ناژوان شدند. با توجه به بودن شهربازی در سیتی سنتر به بابایی پیشنهاد دادم که بچه ها رو به اونجا بیاره. حوالی شش بعد از ظهر بابایی و بچه ها به اونجا اومدند و کلی هم در شهربازی با وسایل بازی کردند. طوری که، تقریبا" کل مسیر برگشت، از شدت خستگی خواب بودند. مابقی اعتبار کارت رو قرار شد روز جمعه استفاده کنند.جمعه بعد از ظهر بعد از اتمام جشنواره ،به طرف اراک راه افتادیم حوالی شب اراک بودیم. خلاصه که فکر کنم برای بچه ها بد نبود و به اونها خوش گذشته باشه ولی برای من و پدرش کمی خسته کننده بود.

اینم عکس ما در اصفهان درا ین دو روز





نوشته شده در تاريخ شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٦ توسط رایین حسنی