رنگ سبز بهار
زندگی بی عشق شوره زاریست بی سرانجام . تقدیم به رایین و آوین عزیزتر از جانم که با آمدنشان گرمی و عشق را به زندگیمان تزریق کردند.

سلام، این هفته شروع تعطیلات تابستانه ما بود. روز شنبه وسایل رو جمع کردیم و یکشنبه صبح بعد از خوردن صبحانه به طرف تبریز به راه افتادیم. در مسیر از شهر های ساوه،کرج ، قزوین گذر کردیم. ناهار رو در رستوران ستاره قزوین خوردیم و مجددا" به راه افتادیم. بعد از گذشتن از شهرهای ابهر و خرم دره به زنجان رسیدیم. قرار شد شب رو در زنجان بمانیم. زنجان به خاطر جشنواره آش ایرانی، حسابی شلوغ بود.  در هتل پارک زنجان اتاق گرفتیم. بعد از کمی استراحت ، با توجه به اختتامیه جشنواره آش، به طرف محل برگزاری جشنواره حرکت کردیم. در مسیر متوجه شدیم که در کارخانه کبریت سازی هم جشنواره آش است و در نتیجه برای دیدن کارخانه و جشنواره به آنجا رفتیم. روز دوشنبه صبح بعد از خوردن صبحانه به سمت تبریز حرکت کردیم. شهرهای آچاچی، میانه، بستان آباد که زادگاه استاد شهریار است، از شهرهای در مسیر زنجان به تبریز بود. به محض رسیدن به دنبال هتل گذشتیم. تبریز هم بسیار شلوغ بود. به چند تا از هتل هایی که قبلا" سرچ کرده بودیم سر زدیم ولی متاسفانه پر بودند. بالاخره موفق شدیم در هتل مروارید تبریز اتاق بگیریم. بعد از جابجایی وسایل تصمیم گرفتیم که به پارک ائل گلی تبریز بریم. بعد از خوردن آش رشته، تصمیم گرفتیم قایق سوار شیم. بعد از کمی گشت و گذار در محوطه پارک،و خوردن نوشیدنی در محل کافی شاپ آنجا، به اصرار بچه ها به شهر بازی آنجا رفتیم. بچه ها برخی از وسایل رو سوار شدند و بعد به طرف هتل برگشتیم. قبل از آن در رستوران واحدی در نزدیکی هتل شام خوردیم. برنامه روز بعد رفتن به روستای کندوان بود. که در مسیر از شهر اسکو و روستای کهنمو گذشتیم. با صحبت های یکی از مغازه داران آنجا متوجه شدیم که تاریخچه شکل گیری روستا برمی گردد به زمان حمله مغول  در قرن ھفتم ھجریبه ایران ، که ظاهرا" در مسیر به  روستایی به نام حیله ور که در دو کیلومتری غرب کندوان قرار داشت  نیز حمله می کنند اهالی روستا برای در امان ماندن از حمله مغولھا به دشتی در مقابل کندوان فعلی مھاجرت کرده و به تدریج درون کرانھا (خانه ھایی مخروطی یا کندو مانند) را حفاری کرده و پناھگاھی امن برای خود ساخته اند که از آن زمان تاکنون فرزندان آنھا نسل به نسل در ھمان خانه ھای سنگی سکونت دارند.ھر کران چند طبقه دارد. کرانھا از حفاری گدازه ھای آتشفشانی کوه سھند درست شده است. بنا به گفته آقای مغازه دار در اصل اسم روستا کند و جان بوده به این معنی که از دل و جان برای کندن سنگها و ساختن خانه ها مایه گذاشته اند. البته از نظر برخی علت نام گذاری روستا، به وجود کندوهای عسل در منطقه بر می گردد. بعد از دیدن روستا و خوردن ناهار مجددا" به سمت تبریز حرکت کردیم. مستقیما" به هتل رفتیم و کمی استراحت کردیم. بعد از ظهر به اصرار بچه ها، مجددا" به شهر بازی ائل گلی رفتیم. شام را در رستوران سنتی حیدر بابای تبریز خوردیم. برنامه روز بعد رفتن به لاله پارک تبریز، تفرجگاه عینالی، مقبره الشعرا (که آرامگاه 450 شاعر تبریزی  از جمله استاد شهریار  در  است)، بازار بزرگ تبریز، پیاده گذر ولیعصر و شهربازی باغلار باغی تبریز برنامه روز بعد ما در تبریز بود.روز پنج شنبه تبریز را به مقصد جلفا ترک کردیم. در مسیر از شهرهای صوفیان،مرند،زنوز،هادی شهر گذر کردیم. بعد از خوردن غدا و کمی استراحت به پیشنهاد اهالی برای خرید، به  مرکز خرید ستارخان رفتیماولین مکان دیدنی جلفا که بازدید کردیم، اکو موزه گلفرج بود که به همت یکی از اهالی روستای گلفرج(آقای ابدالی) در جمع آوری اسناد تاریخی و  آثار برجای مانده از اقوام کهن شکل گرفته و کاری بسیار ارزشمند و قابل تقدیر است. روستای تاریخی گلفرج از سکونت گاه های دیرینه بشر در شمالغرب کشور است. از دیگر اماکن دیدنی جلفا ، کلیسای سنت استپانوس است که یکی از مهمترین کلیساهای ایران است و در 16 کیلومتری غرب جلفا قرار دارد نام سنت استپانوس برگرفته شده از نام استپانوس یا استفان که یکی  از حواریون حضرت عیسی و  اولین شهید راه مسیحیت است ، می باشد این کلیسا در سده نهم میلادی ساخته شده‌ است ولی به علت زلزله دچار آسیب‌های جدی شده بود که در دوران صفویه مورد مرمت و بازسازی قرار گرفت. این اثر در تاریخ ۱۵ اسفند۱۳۴۱ به‌عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده‌ است. بعد از کلیسا، در مسیر رود ارس حرکت کردیم. مسیر بعدی ما،تفرجگاه پشت سد ارس است. مراحل ماهیگیری از ابتدا تا انتها رو از اول تا آخر دیدیم که برای بچه ها خیلی جالب بود. و بعد بر روی رود ارس قایق سواری کردیم. دیدن نخجوان ، روستای نهرم و دیگر روستاهای آن سوی رود ارس که جزو ایران بودند و الان جزو جمهوری آذربایجان بودند در فاصله ای خیلی کم، باعث می شه که آه حسرت از نهاد مون بیرون بیاد. آسیاب خرابه آخرین مکان دیدنی اطراف جلفا بود که موفق شدیم که آنجا رو ببینیم. قدمت آسیاب به 1000 سال پیش بر می گردد که در قدیم مورد استفاده مردم بوده که به دلیل تخریب قسمتهای اصلی الان کار نمی کند به همین دلیل به آسیاب خرابه معروف شده است. در کنار اون آبشارهایی زیبا خود نمایی می کنه که به زیبایی منطقه افزوده و آنجا رو تبدیل به مکانی تفریحی گردشگری کرده. بعد از دیدن آسیاب خرابه،حوالی ساعت 8 بعد از ظهر، مستقیما" به سمت اراک حرکت کردیم و تقریبا" از همین مسیر برگشتیم. حدودا" ساعت 9صبح امروز شنبه اراک بودیم. به محض رسیدن بعد از گرفتن دوش برای بچه ها و خوردن صبحانه مشغول جابجایی وسایل و شستشو لباسها و ... شدیم. خدا رو شکر مشکل خاصی در مسیر پیش نیومد و در کل به بچه ها خوش و ما خوش گذشت. دست بابایی درد نکنه. انشاالله همیشه سایه اشون بالای سر ما باشه و همیشه و سالم و سرحال باشند و ما قدر ایشون روبدونیم. بابایی دوستت داریم .





نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٦ توسط رایین و آوین حسنی

سلام، این هفته روز چهارشنبه ، نهمین دوره المپیاد ورزشی فرزندان دختر و پسر، کارکنان صنعت آب و برق استان مرکزی برگزار شد. رایین جونم امسال هم در دو رشته اسکیت و دو و میدانی شرکت کرده بود. در رشته اسکیت، متاسفانه همان روز مسابقه متوجه شد که چرخ اسکیتش مشکل پیدا کرده و ظاهرا" روزهای قبل که برای تمرین به پارک رفته بود بخش هایی از اون افتاده بود و درنتیجه مجبور شد با اسکیت یک نفر دیگه مسابقه بده که پاش خیلی به اون عادت نداشته و نتونست خوب عمل بکنه و در آخر هفتم شد. در رشته دو در مرحله اول در گروه خودش اول شد و  در مرحله بعد قرار شد که نفرات برتر هر گروه مجددا" با هم مسابقه بدند که در مسابقه نهایی با اختلاف ناچیزی، از نفر جلویی دوم شد. البته بچه ها از مسیر خودشون خارج شده بودند و اگر نفر اول جلوی رایین جونم نمی پیچید، رایین جونم می تونست ازش جلو بزنه در نتیجه امسال رایین جونم ، به یک مدال نقره بسنده کرد. البته رایین جونم امسال با بچه های دو سال از خودش بزرگتر می بایست مسابقه بده که به نظر با توجه قد و قواره اونها و درشت تر بودن اونها از رایین جونم ، این نقره اش دست کمی از طلا نداشت.امروز هم طبق معمول همیشه رایین جونم در مسابقات شطرنج آموزشگاهشون شرکت کرد و این بار اول شد. رایین عزیزم تو همیشه و همه حال مایه افتخار منی.و مطمئنم الگوی مناسبی برای خواهرت خواهی بود.امروز همچنین عمو محسن و نازنین زهرا، با توجه به اینکه زن عمو فرشته کربلا رفته، دو نفری  مهمون ما بودند. در نتیجه بچه ها مخصوصا" آوین طلا و نازنین زهرا از صبح مشغول بازی بودند و آخر شب، آوین جونم دوست داشت دختر عموش خونمون بمونه ولی عمو محسن قبول نکرد. خلاصه که امروز و دیروز حسابی به بچه ها خوش گذشت.

 اینم عکسهای بچه ها درا ین دو روز




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩٦ توسط رایین و آوین حسنی
    


سلام، این هفته تقریبا" مشابه هفته های قبل به بردن بچه ها به کلاسهای ورزشی و هنری و پارک گذشت. کلاس رباتیک و خوشنویسی و همینطور سفال نقاشی  با توجه به تمام شدن ترم ، این هفته تشکیل نشد. ترم جدید از هفته  آینده دوشنبه شروع  می شه.  تنها کلاسهای  این هفته زبان و شطرنج و پینگ پونگ رایین جونم و ژیمناستیک و بلز  آوین طلا بود. روز چهار شنبه بعد از شام به اتفاق بعضی دوستان رفتیم پارک مادر. رایین جون و آوین طلا کلی با دوستانشون بازی کردند حوالی ساعت یک و نیم بالاخره تونستیم بچه ها رو  به رفتن خونه راضی کنیم . هوا داره یواش یواش سرد می شه. رایین جونم ، پنج شنبه سرش درد می کرد و کما بیش علایم سرماخوردگی داشت به خاطر همین پنج شنبه و جمعه به استراحت و  دادن دارو ، سوپ و شیره کش گوشت ، شیر گرم، چای عسل آبلیمو، دم کرده آویشن و در کنار اینها بازی شطرنج با رایین جون و عروسک بازی  ... گذشت. راستی دیروز بعد از ظهر به همراه بعضی از دوستان دوران دبیرستان رفتیم کافی شاپ. دیدن دوستان خوب و موفق، حال و هوای آدم رو عوض می کنه. امروز صبح هم بعد از خوردن صبحانه، بابایی دو دست با رایین جونم شطرنج بازی کرد و مات شد. بعد هم تصمیم گرفتیم برای ناهار بریم رستوران دهکده در روستای انجدان از روستاهای نزدیک اراک. دیزی اونجا،حسابی چسبید. بعد هم کمی در کوچه باغهای اونجا چرخیدیم و بعد به سمت اراک حرکت کدیم. رایین جونم اصرار داشت برای مسابقات جمعه بعد از ظهر آموزشگاه شطرنج شرکت کنه. در نتیجه رایین جونم رو جلوی آموزشگاه پیاده کردیم.غروب هم با یک مدال برنز به خونه برگشت. به محض رسیدن متوجه شدم سرش درد می کنه. در نتجه فوری عصرونه ای خورد و خوابید. شب هم دوباره خوراک و دارو آویشن. خدا رو شکر حالش کمی بهتر بود. قرار شد کلاسهای فردا رو نره. 




نوشته شده در تاريخ جمعه ۳ شهریور ۱۳٩٦ توسط رایین و آوین حسنی

سلام، این هفته متاسفانه بعد از برگشت از شهرک مهاجران، رایین جونم سرما خورد و به تبع اون من و آوین جونم هم از رایین جونم گرفتیم. در نتیجه با نظر دکتر قرار شد رایین جونم کلاسهای شنا، فوتبال و پینگ پونگ رو با توجه به اینکه نیازبه تحرک داره نره و در خونه استراحت کنه. تنها کلاسی که رایین جونم در این هفته رفت زبان و شطرنج بود. اون هم به خاطر علاقه خود رایین جونم به شطرنج. این روزها تقریبا" رایین جونم هر دقیقه بساط شطرنج رو راه می اندازه و به بهانه های مختلف با من و بابایی و دیگر دوستان و فامیل بازی می کنه. راستی از روز شنبه  خانم شمایی معلم زبان رایین جونم که جزو معلمین خوب این مدت رایین جونم بود، به دلیل نقل مکان به اصفهان تغییر کرد و از این به بعد قرارِ خانم ..... به جای ایشون بیان. امیدوارم ایشون هم خوب باشند. در نتیجه آخر کلاس با بچه ها عکس یادگاری انداختند. روز دوشنبه بعد از ظهر هم، قرار بود عزیز و خاله فتانه به همراه دخترها و عروسش بیان خانه خاله رضوان. من هم رایین جونم رو کلاس زبان رسوندم و بعد به همراه  مامان جون و آوین طلا به خونه خاله رضوان رفتیم. بعد از چند دقیقه خاله اینها هم اومدند. رایین جونم کلاس پینگ پونگش رو به خاطر سرماخوردگی نرفت. روز چهار شنبه بعد از کلاس زبان، بعد از یک هفته کلاس پینگ پونگش رو رفت. پنج شنبه هم کلاس بلز آوین جونم تشکیل نشد. و در نتیجه من بعد از خوردن صبحانه مشغول تمیز کاری خونه شدم. بابایی هم بعد از چند هفته ناهار خونه بود . راستی من بعد از مدتها دوباره ورزش رو شروع کردم و از یکشنبه من هم همراه آوین طلا به باشگاه می رم و درست ساعت کلاس ژیمناستیک آوین جونم من هم ایروبیک دارم.  که کلی تو تغییر روحیه و حال هوام تاثیر داره. آوین جونم بعد از تموم شدن کلاسش میاد پایین پیش من که با اومدنش کلی به من روحیه می ده. دیدن روی خندون آوین طلا حسابی من رو به وجد می آره. و البته یه تلنگری که آوین جونم داره بزرگ می شه. روز سه شنبه آوین طلا، بعد از ورزش، با بابایی رفت نمایش کودک بابا کرم که در فرهنگسرای آیینه برگزار می شد خاله رضوان و مدیسا هم به همراه بعضی دوستان آوین جونم و مدیسا گلی در مرکز خلاقیت کودک و نوجوان اونجا بودند. روز پنج شنبه هم من و آوین طلا کلاس ورزشمون رو رفتیم.  امروز هم بعد از صبحانه با توجه به مسابقه شطرنج بعد از ظهر  رایین جونم، قرار شد بریم جای نزدیک . نظر من قزل پارک بود نزیک شهرک خیر آباد. تلفنی با یکی از دوستان هم هماهنگ کردیم. حدودا" 12 اونجا بودیم. هوا به شدت گرم و دم کرده بود . حدودا" 3 و نیم برگشتیم. تا رایین جونم به مسابقه شطرنجش برسه. 

اینم عکس بچه ها با خانم شمایی  معلم زبان رایین جونم در آخرین جلسه کلاس با ایشون




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٧ امرداد ۱۳٩٦ توسط رایین و آوین حسنی

سلام،این هفته متاسفانه، هوا به شدت آلوده بود. روز شنبه بعد از ظهر، به یکباره گرد و غبار شدیدی شهر رو در بر گرفت به طوری که از پشت پنجره اصلا" نمی شد به اطراف نگاه کرد. عکس العمل جالب مسئولین اراکی در قبال آلودگی شدید اراک که سومین شهر آلوده کشور بود تنها ،تعطیل کردن ادارات به میزان تنها دو ساعت زودتر بود و آن هم در پایان روز دوم بود. که واقعا" جای قدردانی داره.  به پیشنهاد بابایی رایین رو کلاس زبان نبردم. فوری با توجه به ماموریت قزوین بابایی تصمیم گرفتیم که من هم مرخصی بگیرم و اراک نمونیم و از آلودگی فرار کنیم. شب به سرعت وسایل رو جمع کردیم و یکشنبه صبح به مقصد قزوین حرکت کردیم. حوالی ظهر به قزوین رسیدیم. ناهار رو در رستوران نمونه قزوین خوردیم. قیمه نثار و شیشلیک و سوپ ناهار ما در اونجا بود. بعد از خوردن ناهار،تصمیم گرفتیم جا بگیریم. برای اولین بار، خانه معلم قزوین جا گرفتیم و بعد از کمی استراحت ، بچه ها رو بردیم پارک ملت قزوین. رایین جونم نرسیده ، با چند نفر از بچه های اونجا تیم تشکیل داد و مشغول فوتبال شد، من هم به اتفاق آوین جونم رفتیم قسمت وسایل بازی. آوین جونم، اونجا دوست پیدا کرد و کلی بازی کرد. شام هم در رستوران کرمانی قزوین خوردیم. صبح روز بعد، بابایی، راهی محل سمینار شد و من هم به اتفاق بچه ها ، بعد از خوردن صبحانه، برای دیدن اماکن دیدنی قزوین حرکت کردیم. عمارت چهل ستون و عالی قاپو، حمام قجر و سرای سعد السلطنه از جمله جاهایی بود که در این مدت کم تونستیم ببینیم. نکته جالب ، تشابه بسیاری از نامهای اماکن دیدنی قزوین با اصفهان بود. با توضیحات یکی از کارمندان کاخ چهل ستون  متوجه شدم که چهل ستون، تنها کاخ باقیمانده از 23 کاخ ساخته شده در کنار هم در آن منطقه است که در زمان شاه طهماسب صفوی بوده و الان به موزه خط تبدیل شده بود، و بسیاری از آثار خطی نفیس از هنرمندان به نام خط کشور از جمله میر عماد، میرعلی هروی،زین‌العابدین قزوینی و ... در آنجا نگهداری می شد. و تاریخچه و روند شکل گیری انواع خط از اوستایی پهلوی گرفته تا نسخ و ثلث و تعلیق، شکسته ، نستعلیق و .... را می توان در آنجا به چشم دید. در حمام قجر هم بسیاری از سنن بخشهای مختلف کشور و قزوین در قالب مجسمه و تابلو به تصویر درآمده. از جمله مراسم مردم قزوین، مراسم پنجاه به در است که هنوز هم انجام می شود. به این ترتیب که در روز 19 اردیبهشت که دقیقا" 50 روز از بهار می گذرد، قزوینی ها به اتفاق به آب انبار آنجا رفته و با هم نماز باران می خوانند و بعد از خوردن آش و نان و غذای محلی و کمی شادی و پایکوبی به خانه های خود بر می گردند. سرای سعد السلطنه هم تنها کاروانسرای داخل شهر کشور است که دارای هفت حیاط است که هر یک نامی دارد و یکی از آنها سعد السلطنه است. در اواسط دوران صفوی ، پایتخت ایران به اصفهان منتقل می شود . بعد از دیدن اماکن فوق برای خوردن ناهار به رستوران اقبالی در همان نزدیکی رفتیم. کباب وزیری و جوجه غذای سفارش داده شده من و بچه ها بود. و الحق که یکی از بهترین رستوران های قزوین ِ. بعد از ظهر بابایی به ما ملحق شد. با توجه به بهتر شدن هوا و پایان ماموریت بابایی، به سمت اراک راه افتادیم. حدودا" 12 شب اراک بودیم. طبق معمول بعد از برگشت مرتب کردن و جابجایی وسایل گذشت. 
اینم عکسهای ما در قزوین در این دو روز

 




نوشته شده در تاريخ شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٦ توسط رایین و آوین حسنی

اما سه شنبه رایین جون و آوین جونم به کلاس نقاشی و سفال رفتند. من بعد قراره کلاس نقاشی و سفال روزهای یک شنبه سه شنبه برگزار بشه. کلاس خط تحریری و رباتیک رایین جونم  هم قرارِ از چهارشنبه هفته آینده برگزار شه. آخر هفته هم به دعوت خاله رضوان به همراه مامان جون و دایی امیر ، راهی اسکان از روستاهای شراه رفتیم. نکته جالب شلوغی بیشتر اونجا در مقایسه با قبل بود. آوین جون، رایین جون و مدیسا گلی به همراه دایی امیر از اول تا آخر مشغول آب بازی بودند. بعد از خوردن ناهار وسایل را به سمت دیگر رودخانه منتقل کردیم که حسابی دنج تر و بهتر بود. بعد از کلی بازی و گرفتن عکس برگشتیم . حوالی 9 اراک بودیم. 

 اینم عکسهای امروز ما





نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩٦ توسط رایین و آوین حسنی

سلام بالاخره تقریبا" بعد از حدود دو هفته از مشکلات پرشین بلاگ، امروز موفق به ورود و به روز رسانی سایت بچه ها شدم.هفته گذشته با توجه به پایان یافتن ماه رمضان و تعطیلات عید سعید فطر، تقریبا" نیمه تعطیل بود.




نوشته شده در تاريخ شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٦ توسط رایین و آوین حسنی
    


سلام، دوباره یه هفته دیگه و یه آخر هفته دیگه گذشت. دیروز صبح باز به تمرین موسیقی گذشت و بعد از ظهر به اتفاق بابایی اول رایین رو کلاس موسیقی گذاشتیم و تو فاصله کلاس رایین جون، من و آوین جونم رفتیم پارک جنت. این روزها آوین جونم علاقه پیدا کرده که عروسکاش رو سوار تاب و سرسره و الاکلنگ کنه و اونو تاب بده و یا مواظبش باشه از الاکلنگ نیوفته. درست شبیه مامانا و مثلا" کلی ذوق بچش رو می کنه که تونسته قشنگ سر بخوره. بعدش مجدد رفتیم سراغ داداش رایین و اینبار چهار تایی رفتیم شهر بازی پارس. آوین جونم و رایین جونم کلی وسایلی که مناسب سنشون بود رو بازی کردند. بعد از اون هم رفتیم رستوران و چون رایین جونم پارک جنتِ خونش کم شده بود مجددا" رفتیم پارک جنت و تقریبا" تا 12 شب اونجا بودیم.

امروز هم که من مشغول تمیز کاری خونه شدم و بچه ها به همراه پدرشون رفتند بیرون. بعد هم خونه مادر. رایین جونم با وجود ورجه و ورجه از صبح باز با کلی غرو و  ناراحتی خوابید. رایین جونم، این واپسین روزهای تابستون رو هم استفاده کن. چرا که از اول مهر، بیدار شدن صبح زود بهت این اجازه رو نمی ده که دیر بخوابی .

و اما آوین جونم امروز داشت با خودش آهسته آهسته این آهنگ رو  زمزمه می کرد:    

- ای یار، ای یار         -ای یار وفادار

 و مرتب اون رو تکرار می کرد




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٠ شهریور ۱۳٩٤ توسط رایین و آوین حسنی