رنگ سبز بهار
زندگی بی عشق شوره زاریست بی سرانجام . تقدیم به رایین و آوین عزیزتر از جانم که با آمدنشان گرمی و عشق را به زندگیمان تزریق کردند.
    


بیلسیسی




نوشته شده در تاريخ شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٦ توسط رایین حسنی

سلام بالاخره تقریبا" بعد از حدود دو هفته از مشکلات پرشین بلاگ، امروز موفق به ورود و به روز رسانی سایت بچه ها شدم.هفته گذشته با توجه به پایان یافتن ماه رمضان و تعطیلات عید سعید فطر، تقریبا" نیمه تعطیل بود.




نوشته شده در تاريخ شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٦ توسط رایین حسنی
    


سلام، دوباره یه هفته دیگه و یه آخر هفته دیگه گذشت. دیروز صبح باز به تمرین موسیقی گذشت و بعد از ظهر به اتفاق بابایی اول رایین رو کلاس موسیقی گذاشتیم و تو فاصله کلاس رایین جون، من و آوین جونم رفتیم پارک جنت. این روزها آوین جونم علاقه پیدا کرده که عروسکاش رو سوار تاب و سرسره و الاکلنگ کنه و اونو تاب بده و یا مواظبش باشه از الاکلنگ نیوفته. درست شبیه مامانا و مثلا" کلی ذوق بچش رو می کنه که تونسته قشنگ سر بخوره. بعدش مجدد رفتیم سراغ داداش رایین و اینبار چهار تایی رفتیم شهر بازی پارس. آوین جونم و رایین جونم کلی وسایلی که مناسب سنشون بود رو بازی کردند. بعد از اون هم رفتیم رستوران و چون رایین جونم پارک جنتِ خونش کم شده بود مجددا" رفتیم پارک جنت و تقریبا" تا 12 شب اونجا بودیم.

امروز هم که من مشغول تمیز کاری خونه شدم و بچه ها به همراه پدرشون رفتند بیرون. بعد هم خونه مادر. رایین جونم با وجود ورجه و ورجه از صبح باز با کلی غرو و  ناراحتی خوابید. رایین جونم، این واپسین روزهای تابستون رو هم استفاده کن. چرا که از اول مهر، بیدار شدن صبح زود بهت این اجازه رو نمی ده که دیر بخوابی .

و اما آوین جونم امروز داشت با خودش آهسته آهسته این آهنگ رو  زمزمه می کرد:    

- ای یار، ای یار         -ای یار وفادار

 و مرتب اون رو تکرار می کرد




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٠ شهریور ۱۳٩٤ توسط رایین حسنی

و اما پنج شنبه صبح به تمرین درس موسیقی رایین جونم و بعد خونه مامان جون گذشت. بعد از ظهر هم با خاله رضوان و آوین جونم و مدیسا گلی رفتیم خیابون. که کلی خرید کردیم.و البته سعی کردم نظر آوین جونم رو تو خریدها لحاظ بکنم. نکته جالب تو خرید با آوین جونم ، عشق به دیدن تک تک اجناس و ورق زدن اونهاست،درست مثل یه آدم بزرگ. بعد از اون هم  رفتیم سراغ داداش رایین تو کلاس موسیقی و بعد هم پارک جنت. و البته شام هم خونه مامان جون 

دیروز هم بساط ناهار رو بردیم باغک شازند. رایین جونم و بابایی، آتیش روشن کردند و غذا رو درست کردند، بعد از ناهار هم بابایی و رایین جونم مشغول فوتبال شدند. من و آوین جونم هم مشغول تاب بازی، سرسره بازی، الاکلنگ و چرخ و فلک و .... تو راه به آوین جونم به شوخی گفتم می شه من دوست نداشته باشم؟ آوین جونم گفت: " آخه مامانی می شه؟" کلی چلوندمش و گفتم نه عزیزم من عاشقتم به اندازه کل دنیا.

اما دیروز اتفاقی متوجه شدیم که تو تقویم هخامنشی دیروز مصادف بوده با روز پسر. رایین جونم ، کلی خوشحال شدم که روز پسر هم داریم. حالا کادوت  بمونه برای این یکی دو روزه. عشق مامان ، گل من دوست دارم. امیدوارم همیشه شاد و سرزنده باشی. بدون که مامانی همیشه و همه حال عاشقتِ. و با تمام وجود می خوادِت.




نوشته شده در تاريخ شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤ توسط رایین حسنی

سلام، تو این هفته عروسی سامان پسر خاله مامانی برگزار شد. که فکر کنم حسابی به آوین جونم خوش گذشت. چند تا دوست پیدا کرده بود و مرتب در حال رقص بود. و البته در حال خوردن. روز یکشنبه هشتم شهریور، رایین جونم تو کلاس فوتبال یه گل دیگه زد و آمار گلهای زدش رو به 15 رسوند.دیگه اینکه روز سه شنبه بالاخره موفق شدم نقاشی آوین جون و رایین جونم رو بفرستم برنامه نقاشی نقاشی. امیدوارم که زود پخش بشه. به نظرم نقاشی های آوین جونم به نسبت سنش عالیند. در زیر نقاشی های ارسالی بچه ها رو می گذارم

اینم دو تا دیگه از نقاشی های آوین





نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٤ توسط رایین حسنی

سلام، امروز جمعه است و خدا رو شکر هر چهار نفرمون کنار هم. تصمیم گرفتیم بریم پارک. در نتیجه بند و بساط رو جمع کردیم و رفتیم پارک انتهای خیابان هپکو. رایین جونم و بابایی با هم بدمینتون بازی کردند و آوین جونم هم با یه پسر بچه کوچولوی حدودا" یک سال و نیمه مشغول بازی شد. بعد از دو ساعت بازی، رفتیم رستوران (البته طبق نظر رایین جونم رفتیم جگر خوردیم). بعد هم خونه. بعد از یه خواب کوچولو، رایین جونم مشابه بابایی، مشغول شکستن تخمه و همزمان با تماشای مسابقه فوتبال منتخب ستارگان جهان و ایران شد. ما که شام خونه عمو محسن دعوت داشتیم. بعد از اتمام نیمه اول مسابقه، به همراه مادر و عمه نسیم و پرهان راهی خونه عمو محسن شدیم. بچه ها تا آخر شب حسابی شیطونی کردند.




نوشته شده در تاريخ جمعه ٦ شهریور ۱۳٩٤ توسط رایین حسنی




نوشته شده در تاريخ جمعه ۳٠ امرداد ۱۳٩٤ توسط رایین حسنی

امروز، مسابقات اسکیت در سطح استانی برگزار شد. در نتیجه بعد از ظهر رایین جونم که ناهارش رو زود خورد و یک ساعتی هم خوابید. حدودا" ساعت سه به اتفاق بابایی رفتند ورزشگاه 15 هزار نفری امام خمینی. البته قرار بود با هم بریم. ولی با توجه به خواب بودن آوین جونم. ما نتونستیم با بابایی و رایین جونم بریم. گروه رایین جونم از مقطع سنی تا ده سال بود و رایین جونم، جزءکوچکترین نفرات به لحاظ سنی تو گروهشون بود هر چند به لحاظ قد و قامت با بچه ده نه ساله  برابری نمی کرد. ولی تمام تلاشش رو کرد و بنا به گفته پدرش به نسبت خیلی از افراد بزرگتر گروهش بهتر عمل کرد و چهارم شد. انشاء  الله تو سالهای بعد بتونه بهتر عمل کنه. بعد از مسابقه هم سراغ ما اومدند. پس از دریافت لوح تقدیر به پارک مقابل ورزشگاه رفتیم. من با آوین جونم به بخش وسایل بازی رفتیم. بابایی هم با رایین جونم مشغول تنیس شدند. حدودا" دم مغرب بچه ها رضایت دادند برگردیم. اول رفتیم خونه مادر و یه سر مادر زدیم. برد 2-1 استقلال از استقلال اهواز هم باعث شد که رایین جونم حسابی شارژ بشه. 




نوشته شده در تاريخ جمعه ۳٠ امرداد ۱۳٩٤ توسط رایین حسنی