رنگ سبز بهار
زندگی بی عشق شوره زاریست بی سرانجام . تقدیم به رایین و آوین عزیزتر از جانم که با آمدنشان گرمی و عشق را به زندگیمان تزریق کردند.

سلام،امروز آوین جون عروسکهاش رو اورده بود توی حال و همه رو نشونده بود زمین و باهاشون صحبت می کرد. قسمتی از صحبتهاش رو گذاشتم.

- سلام ُ عَلَیکُم

- حال شما

- خوببید؟

- سلامتید؟

- خوش آمدید.

خلاصه که خیلی با مزه عین آدم بزرگها با عروسکاش صحبت می کرد. یکی ندونه فکر می کنه چند سالشه. یه نمونه دیگه اینکه وقتی می ریم بیرون و می خواد که بگیرمش بغلم میگه : " بیا بَبَلَم" انگار که اون می خواد منو بگیره بغل. تنبل خانم تا همین چند وقت پیش دائم می گفت: " می خوام راه برم. " ولی الان که بزرگتر شده و باید راه بیاد می خواد بیاد بغل و این رو با لحنی می گه که نمی تونی بهش نه بگی.

چند روز پیش گیر داده بود به یه پسر هم سن خودش و اول به هوای بازی و ناز کردن رفت جلو و بعد از چند لحظه شروع کرد به چنگ زدن. سعی کردم جو رو دوستانه کنم. بهش گفتم مامانی ببین چه پسر نازیه. نازیش کن. وقتی دیدم حرفام تاثیری نداره بغلش کردم تا از اونجا دورش کنم با قلدری می گفت : " می خوام اَذَتِش کنم" بچه پروی سرتق




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۳ توسط رایین و آوین حسنی