رنگ سبز بهار
زندگی بی عشق شوره زاریست بی سرانجام . تقدیم به رایین و آوین عزیزتر از جانم که با آمدنشان گرمی و عشق را به زندگیمان تزریق کردند.

امشب هم دو تیم آلمان و برزیل بالا اومدند و پیش گویی من و رایین جونم که کار به پنالتی می کشه درست در نیومد. ببینیم فردا شب آرژانتین و هلند تیمهای مورد علاقه رایین جونم و پدرش چه می کنند. عصر هم که با بچه ها طبق معمول رفته بودیم پارک و رایین جونم حسابی توپ بازی و دوچرخه بازی کرد. طبق عادت جدید آوین جون و رایین جونم براشون بستنی گرفتیم. هر کاری می کنیم که آوین جونم بستنی لیوانی بگیره و بستنی چوبی نخوره باز مجبور می کنه بستنی چوبی براش بگیریم و نکته جالبش اینه که نمی گذاره بگیریم دستمون و تا آخرش می خواد خودش بگیره دستش و بخوره که حسابی خودش رو می پللکونه. موقع برگشت هم با نظر رایین جونم رفتیم پیتزا که آوین جونم هم دوست داشت و خورد. آخر شب باز رایین جونم می گفت: "  حالا چی بازی کنیم؟" و انگار نه انگار پارک بوده و باز دنبال بازی بود و با غر و ناراحتی و البته با قصه راضی شده که بخوابه. یه قصه پدرش گفت و یه قصه هم من براش گفتم تا رضایت داده که بخوابه.نمی دونم این انرژی رو از کجا میاره و یا اینکه ما پیر شدیم .

راستی برای آوین جونم دیروز، یه کفش تابستونی خوشگل گرفتم. حسابی ذوقش رو داره و تقریبا" از دیروز پاشه و نمی گذاره درش بیاریم حتی موقع خواب. امروز عصر وقتی بیدار شد با گریه سراغ کفشاش رو که من یواش از پاش دراورده بودم رو گرفت. در نتیجه مجبور شدم دوباره پاش کنم. هر که ازش می پرسه کی برات گرفته می گه : " بابایی."




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳ تیر ۱۳٩۳ توسط رایین و آوین حسنی