رنگ سبز بهار
زندگی بی عشق شوره زاریست بی سرانجام . تقدیم به رایین و آوین عزیزتر از جانم که با آمدنشان گرمی و عشق را به زندگیمان تزریق کردند.

سلام. امروز رایین جونم امتحان پایان ترم زبان داشت که خدا رو شکر، ترم  فونیکس 5 رو هم با موفقیت به پایان رسوند و این معلمشون هم مثل سایر معلماش اعتقاد داشت که رایین جونم تو هیچ قسمتی اشکال نداره و تو همه موارد قویه  خدا رو شکر. امیدوارم همیشه شاهد موفقیت هاش باشم عشق مامانی

طبق معمول شب هم رفتیم پارک و رایین جونم با پدرش و من هم با آوین جونم بازی کردم. امروز خدا رو شکر آوین جونم کمتر بچه ها رو اذیت کرد. من فکر می کنم  بیشتر هدفش دوست شدن با بچه هاست و چون زیاد دور و برش بچه نیست درست بلد نیست ارتباط بگیره. نمونش وقتی رفت نزدیک یه پسر هم سن و سال خودش شد، بهش گفتم مامانی چه پسر نازیه. آوین جونم مشابه من می گفت: "مامانی چه پسر نازیه" و وقتی با اون پسر بچه دوست شد از خوراکیهای خودش به اون هم تعارف کرد. فکر کنم فعلا" باید آهسته آهسته یادش بدیم چطور با بچه ها دوست بشه و با اونها ارتباط بگیره و البته خیلی با طمانینه.

مورد دیگه اینکه امروز مارال(دختر همسایه آذر جون، پرستار آوین جونم و رایین جونم که بعضی وقتها به همرا آذر جون میاد خونمون و با بچه ها دوست شده و دختر خوبیه و آوین جونم حسابی هواش رو داره) زنگ زده بود خونمون. آوین جونم حسابی ذوق زده شده بود و اصلا" اجازه خداحافظی نمی داد هر چی شعر بلد بود برای مارال خوند و متقابلا" مارال هم برا آوین جونم شعر خوند. که بعضیهاش رو آوین جونم یاد گرفته مثلا" شب می خوند:

- آهویی دارم خوشگله

-فرار کرده ز دستم

بعد من می خوندم دوریش برایم مشکله، بعد آوین جونم می گفت:

-کاش که اونو می بستم

بعد هم من ادامه می دم ای خدا چکار کنم؟و بعد آوین جونم:

- آهومو پیدا کنم

و تا وقتی بیدار بود دائم این رو برای من و پدرش می خوند و منتظر عکس العمل منو پدرش بود. پیشونیش رو بوسیدم و تو دلم براش آرزوی شادی و بهترینها رو کردم. الهی آمین




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢ امرداد ۱۳٩۳ توسط رایین و آوین حسنی