رنگ سبز بهار
زندگی بی عشق شوره زاریست بی سرانجام . تقدیم به رایین و آوین عزیزتر از جانم که با آمدنشان گرمی و عشق را به زندگیمان تزریق کردند.

سلام.  امروز من داشتم نماز می خوندم تلفن زنگ خورد. آوین جونم گوشی رو برداشت و مثل آدم بزرگها جواب تلفن رو داد و گفت: "سلام" پشت تلفن که دختر عموم بود بهش گفت آوین مامانت خونست؟ آوین جونم بهش گفت: "آره" از اون طرف محبوب جون بهش گفت گوشی رو بهش می دی؟ آوین جونم گفت: " مامانی داره نماز می خونه، گوشی رو بده هیرود" که ظاهرا" هیرود نبود. محبوب جون گفت به مامانت بگو من زنگ زدم. آوین جونم بدو اومد پیش من و گفت: " مامانی، مامان هیرود بود." شب هم نزدیک آوین جونم نشسته بودم دیدم داره با عروسکش صحبت می کنه و می گه:" چیه عَزیزم؟ مَداد می خوای؟ می خوای نقاشی بکشی؟ باشه عَزیزم صبر کن. الان برات میارم" و بعد دفتر و مداد رو گذاشت جلو عروسکش و خودش هم شروع به خط خطی کردن شد. دیگه اینکه به من می گه: " جیگرش قُبون. نَپَسِش قُبون"




نوشته شده در تاريخ جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳ توسط رایین و آوین حسنی