رنگ سبز بهار
زندگی بی عشق شوره زاریست بی سرانجام . تقدیم به رایین و آوین عزیزتر از جانم که با آمدنشان گرمی و عشق را به زندگیمان تزریق کردند.

چند شب پیش دسر تیرامیسو درست کرده بودم . رایین که از خواب بیدار شد براش آوردم. هر چی بهش گفتم که ازش یه قاشق امتحان کنه اگه دوست نداشت نخوره ،  اصرار که نمی خوام. آخر سر من ناراحت شدم و اومدم برش گردونم تو یخچال. که گفت بده بخورم. یه قاشق که خورد خوشش اومد گفت بازم می خوام تا آخرش خورد.

بهش گفتم تو که نمی خواستی چی شد؟

با حالت خنده داری گفت:

خوب اِشتَباه کردم . چشمم ندید.

 کلی خندیم. بهش  گفتم فردا هم می خوای؟

گفت: آره

گفتم پس به مامان جون(مامانم ماچکه بنده خدا هر روز میاد پیش رایین تا من از سر کار برگردمماچقلب) می گم بهت بده.

فرداش می گفت :"مامانی، مامان جون اسمشو نمی دونست بهش گفتم تِرامِسُ




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ توسط رایین و آوین حسنی