رنگ سبز بهار
زندگی بی عشق شوره زاریست بی سرانجام . تقدیم به رایین و آوین عزیزتر از جانم که با آمدنشان گرمی و عشق را به زندگیمان تزریق کردند.

امروز بابایی از صبح رفته بود کوه و من و رایین جون و آوین با هم تنها بودیم. این بود که سه تایی رفتیم خونه مامان جون. که البته اونجا دایی امیر مشغول کندن اوپن آشپزخونه برای تغییر کابینت بود. که البته وقتی ما رفتیم، تقریبا" تموم شده بود  و رایین جونم برای خالی نبودن عریضه  یه چکش برداشته بودو الکی به دیوار ضربه می زد و وقتی می خواستیم برگردیم با آب و تاب کارهایی که کرده بود رو برا پدرش تعریف می کرد.

آوین جونم هم طبق معمول سر اسباب  بازی و گرفتن اون از مدیسا و متقابلا" مدیسا از آوین جونم کلی تعقیب و گریز داشتند که درکل کارها و عکس العملهاشون خیلی دیدنی و با مزه است. به غیر از اسباب بازی، تو یه لحظه دیدم محبت آوین جونم قلمبه شده و دستاش رو باز کرده و مدیسا رو بغل کرده و با لحن بامزه ای می گفت: " دختر خاله قُبونت بِشَم. دختر خاله فدات بِشَم"وقتی برگشتیم خونه عروسکش رو از روی زمین برداشته بود و باهاش حرف می زد و می گفت: " عزیزم گِیِه کَدی. چرا ؟گِگِه نکُن." بعدش دادش به من تا من مثلا" آرومش کنم. بعدش هم که مثلا" آروم شده بود بردش پیش پدرش و گفت: "  بابایی ببین عروسک تو خونه جیش می کنه." پدرش هم گفت بهش بگو نباید تو خونه جیش کنه. باید بره دستشویی . آوین جونم هم غیظ بلندی کرد و گفت: " اِ چرا جیش کَدی؟" بعد با لحن آرومتری گفت: " تو خونه جیش  نکن باشه" خیلی مامان خوردنی شده بود تو. اون لحظه.




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳ توسط رایین و آوین حسنی