رنگ سبز بهار
زندگی بی عشق شوره زاریست بی سرانجام . تقدیم به رایین و آوین عزیزتر از جانم که با آمدنشان گرمی و عشق را به زندگیمان تزریق کردند.

سلام.  چند روزه گذشته با توجه به اینکه بابایی با تیم کوه نوردی متشکل از 90 نفر از وزارت نیرو از سراسر کشور رفته بودند دماوند و  پس از سه چهار روز موفق شد قله رو فتح کنه  و خدا رو شکر به سلامت برگرده، در نتیجه  من و رایین جونم و آوین جونم تنها بودیم و البته رایین جونم مرد خونه بود و البته مامان جون هم اومده بود پیش ما تا ما احساس تنهایی نکنیم. و این اولین بار بود که رایین جون و آوین جونم برای چند روز از پدرشون دور بودند و فکر کنم براشون سخت بود. آوین جونم که عین این چند روز بغض داشت و منتظر بهانه ای بود تا گریه کنه. خلاصه با وجود اینکه من و مامان جون و دایی امیر سه تایی سعی کردیم جای خالی بابایی رو حس نکنند و با پارک و بازیهای مورد علاقشون سعی کردیم حواسشون پرت شه فکر کنم چندان موفق نبودیم و وقتی بابایی اومد اونها  مخصوصا" آوین جونم نرمال شد و بغضش از بین رفت. توی این چند روز بارها به یاد اون بچه هایی که سایه پدر و یا مادر بالای سرشون نیست کردم و از خدا براشون آرزوی صبر کردم و از خدا خواستم همه بچه ها زیر سایه پدر و مادر بزرگ بشند و هیچ بچه ای حسرت آغوش گرم پدر و مادر رو نداشته باشند. آمین




نوشته شده در تاريخ جمعه ۳۱ امرداد ۱۳٩۳ توسط رایین و آوین حسنی