رنگ سبز بهار
زندگی بی عشق شوره زاریست بی سرانجام . تقدیم به رایین و آوین عزیزتر از جانم که با آمدنشان گرمی و عشق را به زندگیمان تزریق کردند.

چند روز پیش آوین جونم عروسکش رو بغل کرده بود و در حالی که حس مادرانش گل کرده بود گفت: " هیچی ندارم بهش بدم"

دیشب هم شده بود مامان من و به من می گفت: " هاپو اَذَتِت  نکنه. " و من هم الکی گریه کردم که هاپو اَذَتَم کرد. دیدم پتوش رو اورده انداخته روی من و در حالی که منو تو بغلش گرفته بود و نازم می کرد و با لحن آروم کننده ای می گفت : " هاپو اَذَت کرد؟" گفتم آره دیدم با لحن غیظ مانندی داره هاپو دعوا میکنه و می گه " ای هاپو بد، نی نی اَذَت کردی؟ دوسِت ندارم"باز هم که دید  دارم گریه می کنم هاپو برداشت و  گذاشت کنار و دم گوشم آهسته آهسته حرف می زد. تا مثلا" دیگه گریه نکنم. خلاصه که خیلی مامان مهربونی شده بود. توی دلم حسابی قربون صدقش رفتم.




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۳ توسط رایین و آوین حسنی