رنگ سبز بهار
زندگی بی عشق شوره زاریست بی سرانجام . تقدیم به رایین و آوین عزیزتر از جانم که با آمدنشان گرمی و عشق را به زندگیمان تزریق کردند.

روز پنج شنبه طبق معمول همیشه خونه مامانم بودیم. رایین جونم هم طبق معمول با پشتی ها برا خودش خونه درست کرده بود و با پارچه های رو مبلی سقف زده بود . و با بالش ها برا خودش اتاق خواب و تخت درست کرده بود. و مرتب هم هم باید یکی می رفت خونش مهمونی. که خاله و داییش و من مرتب باید این وظیفه را به عهده می گرفتیم. تصور کنید مرتب باید تو یه فضای کوچیک باشیم و کلی هم تعریف کنیم.

از رایین پرسیدم : " مادر جون خونه جدیدتو چند خریدی؟"

رایین جون: هزار مِلیون

مامانی: هزار میلیون!!! پس چرا اینقدر کوچیکه نمی تونستی خونه بزرگتر بگیری؟

رایین جون: خیلی بزرگه(خوب البته شاید با این وضعیت قیمت ها شاید اون موقع با هزار میلیون یه خونه تو همین حد بشه خرید.)

مامانی: پس خونه قبلیتیو چکار کردی؟

رایین جون: فروختوندمش

برخی کلمات هم که رایین تو این یک دو هفته بکار برده: سرم رفت، خدایی نکرده آسیب ببینه، تشویقم کنید، حرفشو نزن، البته،دقیقا".

بهش گفتم رایین جون روضه بخون. جواب داد تو مُدِلِش نیستم. جدیدا" هم میگه تو مُدِش نیستم

به پدرش می گفت من به یه اسباب بازی احتیاج دارم.البته به قول مامان بزرگش " نه اینکه بچم اصلا" اسباب بازی نداره. چشمتو رو خدا براش اسباب بازی پلاستیکی، چیزی بخرید."




نوشته شده در تاريخ شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ توسط رایین و آوین حسنی