رنگ سبز بهار
زندگی بی عشق شوره زاریست بی سرانجام . تقدیم به رایین و آوین عزیزتر از جانم که با آمدنشان گرمی و عشق را به زندگیمان تزریق کردند.
    


روز شنبه مامانم اینها مهمون داشتند و من می خواستم ژله درست کنم. طبق معمول رایین جونم هم اومد کمک و تا موقع اومدن مهمونا دائم می گفت ژله هامون رو بیار ببینیم ،دیگه درست شدند. بیار بخوریم.بهش گفتم مامانی باید صبر کنیم تا مهمونا بیاند، بعد سفره رو بندازیم بعد ژله ها رو بیاریم. من به محض اینکه مهمونا اومدند می گم که تو درست کردی. خلاصه تا شب با هر مکافات تونستم راضیش کنم صبر کنه. به محض اینکه یه مهمون می اومد، می گفت مامانی ژله ها رو بیاریم؟خلاصه تا همه مهمونا اومدند و سفره انداختیم و وسایل سفره چیده شد و نوبت ژله های رایین شد،کلی آسمون ریسمون بافتیم تا بلکه حواس رایین جونم رو پرت کنیم.سر سفره هم به همه اونهایی که دوست داشت ژله اختصاصی تعارف می کرد. یکی برا خودش، یکی من ، یکی هم برای خاله اش و...همه هم کلی ازش تعریف و تشکر کردند. بچم کلی ذوق کرد.سر سفره هم حسابی جو گیر شده بود می گفت: ژله ها رو من درست کردم. برنجا رو هم من پاک کردم،کلم ها رو هم من خورد کردم و و و

معمولا هم وقتی مهمون داریم ، رایین جونم حسابی جو گیر می شه و می ره بالای منبر . دائم می گفت ما چقدر خوشحالیم.چقدر داره بهمون خوش می گذره . آواز می خوند. چیزایی که بلد بود رو می خوند ،گل یا پوچ بازی کرد. البته به سبک خودش. به این صورت که اگه اون دستش که پوچه بگی که هیچ وگر نه دوباره تکرار می کنه کدوم باید عوض کنی وگر نه مجدد می گه کدوم؟اولش هم مدل حرفه ای ها، هی سعی می کنه مثلا" رد گم کنه و مرتب گل رو تو دستش از این دست به اون دست می کنه. ولی خوب آنقدر دستش کوچیکه بچم که معمولا"معلومه.خلاصه کل مجلس حواسشون به رایینو کارهای رایین بود.عوضش تا رفتیم خونه خوابش برد بر خلاف همیشه که کلی طول می کشه تا بخوابونیش.




نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ توسط رایین و آوین حسنی