رنگ سبز بهار
زندگی بی عشق شوره زاریست بی سرانجام . تقدیم به رایین و آوین عزیزتر از جانم که با آمدنشان گرمی و عشق را به زندگیمان تزریق کردند.

دو سه روز پیش رایین جونم به من گفت مامانی من مثلا" می خوابم روی مبل تو منو صدا کن. گفتم باشه. صداش کردم . رایین جون، مادربیدار شو. بعد از دو بار صدا کردن چشمهاشو به حالت نیمه باز در آورد و با حالت خواب آلوده گفت: آخه کی اول صبح بلند می شه. منو پدرش با حالت متعجب به هم نگاه کردیم.

دیروز بعد از مدتها اراک برف بارید و رایین جونم حسابی ذوق کرد که دوباره می تونه آدم برفی درست کنه. عصر که پدرش از سر کار برگشت، رایین جونم رو هم با خودش برد تا برف بازی کنند.شب وقتی برگشتند.دیدم یه مقدار برف تو دستشه.گفت بیا تو خونه آدم برفی درست کنیم. گفتم خوب مادر جون می ریزه رو فرش. رایین جونم گفت: نه نگران نباش.

خلاصه یه آدم برفی کوچولو درست کرد و از کشمش و پوست پسته برای  چشمها و دهنش استفاده کردو که البته سریع هم آب شد.




نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠ توسط رایین و آوین حسنی