رنگ سبز بهار
زندگی بی عشق شوره زاریست بی سرانجام . تقدیم به رایین و آوین عزیزتر از جانم که با آمدنشان گرمی و عشق را به زندگیمان تزریق کردند.

سلام. باز هم سال نو رو تبریک می گم.بد ندیدم حالا که تعطیلات عید تموم شده از رایین جونم و حال و هواش تو عید بگم.

رایین جونم توی عید اولا" حسابی خوشحال بود چرا که منو و باباش چند روز پیشش بودیم و حسابی شیطونی و شیرین زبونی کرد. از پنجم به بعد هم که پدرش رفت سر کار که یا با هم رفتیم پارک و یا خیابون و یا به قول خودش مهمونی خونه مامان جونش و خالش و بعد از ظهر ها هم که همراه با پدرش عید دیدنی.بچم فکر می کرد مرد شده و هر کس میومد خونمون میرفت سروقت عیدیاش و به همه از دم عیدی می داد. تا مهمونا میومدن می گفت:" خوب حالا عیدی"

دیروز هم که سیزده بدر بود به همراه دایی امیر و مامان جونش رفتیم بیرون هر چی پدرش و داییش انجام می دادند رو می خواست انجام بده. کمک اونها چادر رو برپا کرد، آتیش روشن کرد، آتیش رو باد داد و سیخ های آماده شده رو کمک پدرش می برد سمت آتیشو ...

تو نزدیکی ما یه اسبی مشغول چرا بود. رایین جونم اول که می ترسید نزدیکش بشه و عکس بندازه ولی بعدش که دید بقیه میرند نزدیک و سوارش می شند می گفت بهش غذا بدیم . صداش می کرد:"آقا اسب نترس برات غذا آوردم بخور" و هرچی دم دستش بود به اسم غذا پرت می کرد سمتش. البته وقتی دید داره علف می خوره، از چمنها براش می چید  می ریخت جلوش می گفت بخور غذا . بعدش هم که کلی به همراه بابایی و مامان جونش قدم زدیم . گل چید. لونه مورچه ها رو پیدا کرد. اخر سر هم که کمک منو مامان جونش آش درست کرد. البته در این حین هم همراه باباش با بیل و بیلچه هایی که بود، کوه درست کرد. بابایی خاک می کند و اون هم با خاکها کوه درست می کرد. ازش پرسیدم داری چکار می کنی . گفت: " دارم کوه درست می کنم. " گفتم اسم کوههایی که درست کردی چیه ؟ گفت:" این شاه کوچیکه. این شاه بزرگ و این هم لجور" (اسم سه تا از کوههای منطقه شراه در نزدیکی اراک.)که البته ازش فیلم هم گرفتم.

 حسابی دیروز ورجه ورجه کرد. طوری که تا سوار ماشین شدیم خوابش برد و نزدیکای اراک بیدار شد.




نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱ توسط رایین و آوین حسنی