رنگ سبز بهار
زندگی بی عشق شوره زاریست بی سرانجام . تقدیم به رایین و آوین عزیزتر از جانم که با آمدنشان گرمی و عشق را به زندگیمان تزریق کردند.
    


سلام مدتی که به خاطر برخی مسائل، کمتر تونستم به روز کنم مطالب سایت رایین جونم رو. امیدوارم که رایین جونم منو درک کنه . بد ندیدم خاطره ای که دیروز پیش اومد براتون عنوان کنم. دیروز از محل کار با خونه تماس گرفتم. رایین جونم گوشی رو برداشت بعد از کمی صحبت بهم گفت:

رایین جون: سلام سعید خوبی(سعید اسم یکی از دوستان پدرش)؟

من: منم که متوجه شدم رفته تو مد بازی شروع به صحبت شدم با تغییر صدا گفتم به سلام آقا مجید(مجید هم یکی دیگه از دوستای پدرش که معمولا" رایین خودش را جای اون قرار می ده) تو چطوری؟

رایین جون: متشکرم. سعید راستی یه پسر دارم اسمش رایین. هر روز گیر می ده می گه ببرم پارک جنت .

من: عجب پسری داری ولی پسر من اینطوری نیست خیلی نمی گه ببرم پارک

رایین جون: خوش به حالت.

و

.

.

.

رایین جون: سعید جون قربانت

من: خوشحال شدم

رایین جون: به امید دیدار




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۱ توسط رایین و آوین حسنی