رنگ سبز بهار
زندگی بی عشق شوره زاریست بی سرانجام . تقدیم به رایین و آوین عزیزتر از جانم که با آمدنشان گرمی و عشق را به زندگیمان تزریق کردند.

الان داشتم عکسهای رایینو برای آلبوم عکسش ادیت می کردم نا خودآگاه خاطراتش اومد تو ذهنم یادمه وقتی برا اولین بار رفته بودیم مشهد رایین وارد حرم می شد  با همون لحن بچگونش می گفت سلام امام رضا. وارد صحن حرم می شد شیطونیاش گل می کرد عاشق این بود که بدو و ما هم دنبالش بدوییم . هر چی مهر تو جامهریای مسیرش بود جمع می کرد تو دستاش . کار ما هر روز این بود مهرایی که رایین برداشته بیاریم بذاریم سر جاش. یه بار که داشتم نماز می خوندم تا نمازم تموم شد رایین هرچی مهر تو جامهری کناریمون بود گذاشته بود زیر چادرم  وقتی براش تعریف می کنیم که مامان جون کوچولو بودی این کارا رو می کردی کلی کیف می کنه. در کل همش دوست داره از کوچولوییاش بدونه. من کوچولو بودم این لباسا رو می پوشیدم؟ من کوچولو بودم چی می خوردم؟ من کوچولو بودم تپلی بودم؟ من کوچولو بودم  می خندیدم ؟من کوچولو بودم گریه نمی کردم؟من کوچولو بودم چطوری حرف می زدم؟ و..... خیلی وقتا یک کاری رو که بهش میگیم گوش نمی کنه اگه بگی مامانی کوچولو بودی زودی انجام میدادی سریع می ره و انجامش میده. لپ تاب باباش شده اسباب بازیش. کار منو باباش اینه که فیلما و عکسای بچگیش رو بگذاریم ببینه. و انقدر این کار باید انجام بدی تا شارژ لپ تاب تموم بشه.دیشب که داشتم عکسای وبلاگش رو upload می کردم کلی با انگشتای کوچولوش کمک کرده و جالب که دوست داره از همه چیز سردر بیاره . البته خیلی چیزا و قابلیتهای موبایل منو باباش رو اولین بار اون کشف می کنه. همش دنبال تجربه کردن و تجزیه تحلیل کردنه. آخه اون استاد کوچولوی  منه.                                                                                                                     

                                                        




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠ توسط رایین و آوین حسنی