رنگ سبز بهار
زندگی بی عشق شوره زاریست بی سرانجام . تقدیم به رایین و آوین عزیزتر از جانم که با آمدنشان گرمی و عشق را به زندگیمان تزریق کردند.

وقتی چند شب پیش آوین بی قراری می کرد و گریه می کرد رایین جونم رفت  پیش اون و پدرش و به پدرش گفت بابایی باهاش حرف بزن آروم می شه. بعد خودش وایساد باهاش حرف زدن. آوین جونم سلام. hello how are you i m fine thank you. خوشگل . ببین من دوست دارم. بابایی دوست داره . مامانی دوست داره چرا گریه می کنی. گریه کنی دوست نداریما. بعد هم چتر رنگ و وارنگشو  بهش نشون می داد. خلاصه خیلی بامزه برا خواهرش شیرین کاری در می آورد تا اون رو آروم کنه. 

یک بار هم که آوین جونم گریه می کرد با حالت نصیحت وار با مزه ای به آوین می گفت:" آوین ببین الان پایینی ها می گند آوین بچه خوبی نیستها . رایین خوب بود. بعد زنگ می زنند به 110 ها. پلیس هم جدیه ها."

یک بار هم به آوین می گفت :" آوین بیا با هم پلی استیشن بازی کنیم. گفتم مامانی اون که بلد نیست . دیدم داره براش توضیح می داد.

- ببین آوین ضرب در پاس می کنه. مربع شوت  می زنه دایره هم سانتر  می کنه مثلث هم پاس کله ای.

خلاصه که نحوه بر خورد رایین جونم با خواهرش خیلی با مزه است و البته آوین هم هر وقت رایین با هاش حرف می زنهٰ سرشو به سمت اون می چرخونه و بهش توجه می کنه. انگار داره بهش گوش می ده و متوجه می شه.




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱ توسط رایین و آوین حسنی