رنگ سبز بهار
زندگی بی عشق شوره زاریست بی سرانجام . تقدیم به رایین و آوین عزیزتر از جانم که با آمدنشان گرمی و عشق را به زندگیمان تزریق کردند.

امروز آوین کوچولوی مامانی در 15 ماهگی راه افتاد.البته فکر می کنم تنبل کوچولوی من بیشتر به خاطر ترسش راه نمی رفت، ولی امروز ترسش ریخت و راه افتاد.دیگه اینکه دو تا دندون آسیابش هم نیش زده و داره در میاد.عزیز دل مامانی اعضای بدنش رو می شناسه و دستاش و پاهاش، چشماش، گوشاش، دهن، زبون،مو و دماغش رو نشون می ده.از کارهای با مزه ای که آوین جونم انجام می ده اینکه می ره دختر خالش مدیسا رو می ترسونه. کنارش می ره و می کوبونه به زمین یا تخت و می ترسونتش و وقتی می بینه ترسیده با لحن بامزه ای می گه نترس. عمه نسیمش رو خیلی قشنگ صدا می کنه. کوچولوی مامانی خیلی با مزه می گه ممنون و از دیروز هم می گه مرسی. و شیرین کاریاش که روز به روز بیشتر می شه و حسابی خودش رو تو دل ماها  جا می کنه. عمه نسیمش اون هفته دستش رو گاز گرفت و آروم رو پاش زد. بهش می گیم عمه نسیم چه کار کرد. محکم می زنه روی پاش یعنی زد و یا دستش رو  می کنه تو دهنش یعنی گاز گرفت. از دیگر شیرین کاریهای آوین جونم اینکه به تقلید از برادر و بقیه دو تا دستش را به علامت سوت زدن جلوی دهنش می بره و فوت می کنه.دیگه اینکه تا پدر یا افراد دیگه رو می بینه با لحن بامزه ای می گه سَـــــــــــــــــلام.




نوشته شده در تاريخ جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢ توسط رایین و آوین حسنی