رنگ سبز بهار
زندگی بی عشق شوره زاریست بی سرانجام . تقدیم به رایین و آوین عزیزتر از جانم که با آمدنشان گرمی و عشق را به زندگیمان تزریق کردند.

و اما آوین جونم. این روزها دست و پا شکسته بعضی شعرها رو می گه . مثلا" عمو زنجیر باف ر از پرستارش شنیده. بعضی وقتها با صدای بلند می گه: " عم زنجیر با" و بعد خودش می گه بله و این رو تکرار می کنه . بقیه اش رو براش می گم اون هم بله هاش رو می گه. بعضی وقتها عمو زنجیر باف رو با ریتم تند براش می خونم و اون هم با ریتم تند می رقصه. کلا" که با مزه شده.

امروز خونه مادر شوهرم بودیم. طبق معمول رایین جونم از اول تا موقع رفتن تو حیاط بود و مشغول بازی با بچه ها. پنج دقیقه ساعت 5 اومد بالا اونم برای خوردن ناهار که اون هم همراه با غر غر بود. آوین جونم می رفت تو تراس و رایین رو صدا می کرد. رایین رایین و .... یکبار هم گفت: " رایین یادت باشه. رایین چطوری و ...."  بغلش کردم و حسابی چلوندمش. نازنین هم اونجا بود و طبق معمول سر اسباب بازی ها الم شنگه داشتیم. سر سفره آوین اگه نازنین اونجا باشه می ره  کنار اون می شینه و از داخل بشقاب اون با دست بر می داره یکبار دهن خودش می گذاره و یکبار هم می گذاره دهن اون. و هی می گه نازنین بخور. نازنین هم که تو غذا خوردن شبیه رایین بد غذاست. وقتی دیگه نمی خواد بخوره می گه خودم. بهش می گم: خوردی؟ می گه: خودم . بعد از ناهار بعد از کلی شیطونی بردم خوابوندمش. وقتی بیدار شد نازنین اینها رفته بودند. اومد پیش من و با حالت سوالی پرسید: " نازنین رفت؟ " گفتم مامانی نازنین رفت. دیگه اینکه مدتهاست که آوین جونم تو خونه باز هست و پوشکش نمی کنم. وقتی جیش داره می گه جیش  و یا بلند می گه:  جیش دارم  و قتی می برمش دستشویی و جیش می کنه  آخرش می گه: " تَوم شد" (تموم شد). دیگه وقتی دارم با خاله رضوانش صحبت می کنم میاد گوشی رو از من می گیره و به خالش می گه: "مدیسا خوابیده؟" خالش هم می گه نه.

از کارهای بامزه  دیگه آوین جونم که حسابی کیف می کنم وقتی می شنوم اینکه با صدای بلند می گه: "مامان گلی. مامان جونی، بابا گلی، رایین گلی." بهش می گم چی می گی آوین گلی. قشنگم. وای که وقتی می خواد خودش رو لوس کنه حسابی دلم براش قنج می ره. عشق مامانی




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٩ فروردین ۱۳٩۳ توسط رایین و آوین حسنی