رنگ سبز بهار
زندگی بی عشق شوره زاریست بی سرانجام . تقدیم به رایین و آوین عزیزتر از جانم که با آمدنشان گرمی و عشق را به زندگیمان تزریق کردند.

سلام این روزها هوا بهاریه و جون می ده که از هر فرصتی استفاده کنی و بزنی به دل دشت و طبیعت. ما هم امروز هم که روز پدر بود به همراه مادر بزرگ و خانواده عمه و خانواده خاله رایین جونم و آوین جونم رفته بودیم بیرون. رایین جونم وقتی از خواب بیدار شد رفت و از عیدیاش به پدرش کادو دادو و اونو حسابی خوشحال کرد. آوین جونم هم به پدرش گفت: " روزت مبارک" و این کلمه رو هم مرتب برای عمو محمد و عمو بهرامش(شوهر عمه و شوهر خالش) تکرار می کرد و خطاب به اونها می گفت: "روزت مبارک" که کلی ذوقش رو کردند. آوین جونم هر چند دقیقه یکبار عمو بهرام  . خلاصه که با عمو بهرام و عمو محمدش حسابی خوبه. آوین جونم جدیدا" افراد رو به این صورت صدا می کنه.(خاله رضوان. خاله آذر، دایی امیر و ....). بعد از ناهار رایین جونم به همراه پدر، پرهان پسر عمش، شوهر عمه و شوهر خاله اش حسابی فوتبال بازی کرد و حسابی خودش رو خاکی کرد. وقتی اومدیم خونه بهش گفتم با پدرت برو حمام. رایین جونم که اون موقع مشغول موبایل بازی شده بود گفت : " من عرضه حموم رو ندارم" گفتم چی؟ و دوباره همون جمله رو تکرار کرد بهش گفتم یعنی چی ؟ گفت : " خسته ام. " گفتم منظورت همون حوصله ندارمِ دیگه؟ گفت آره. براش تفاوت عرضه و حوصله رو توضیح دادم.

امشب دایی امیر زنگ زده بود و داشت با من تلفنی صحبت می کرد. آوین جونم اومد گوشی رو از من گرفت و شروع کرد با دایی امیر صحبت کردن و گفت" سلام دایی امیر، گوشی بده مامان جون. مدیسا خوابه ؟ بیداره؟ گوشی بدم مامانی؟خافظ" خلاصه که خیلی با مزه با تلفن راه می رفت و صحبت می کرد. چند شب پیش هم گوشی ماشین اسباب بازیش رو گرفته بود دم گوشش و می گفت: " سلام بابایی فردا می آیی؟ خافظ گوشی بده رایین" و مرتب این جملات رو تکرار می کرد. حسابی چلوندمش. دیگه اینکه همونطور که گفتم آوین جونم این روزها جیشش رو می گه و تقریبا" هر یکی دو ساعت یکبار می گه جیش دارم. چند روزپیش چند دقیقه بعد از آخرین جیشش مجددا" گفت جیش دارم. بهش گفتم الکی نگی. گفت: "  الکی می گم." از وقتی این کلمه رو یاد گرفته گاهی  به رایین و یا من می گه: "الکی نگو." خلاصه اینکه صحبت کردنش تقریبا" آدمیزادی شده. یه چیز جالب دیگه اینکه با لهجه نمی دونم کجایی می گه: "دَرَنِ بَبِند." یا "بَزِن" مامانم می گه تو هم که بچه بودی می گفتی بَزِن .




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ توسط رایین و آوین حسنی