رنگ سبز بهار
زندگی بی عشق شوره زاریست بی سرانجام . تقدیم به رایین و آوین عزیزتر از جانم که با آمدنشان گرمی و عشق را به زندگیمان تزریق کردند.
    


امروز هر کاری کردیم آوین جونم متوجه نشه که من رایین جونم رو می برم کلاس و بمونه خونه پیش ماد بزرگش نشد که نشد.(کلا" تا می بینه یکی لباس پوشیده می خواد بره بیرون بلافاصله می گه بریم؟ و می خواد که همراه اون بره بیرون.) و در نتیجه ناچارا" اون رو هم با خودمون بردیم. اونجا با توجه به عکسای روی دیوارها و کتابهای با جلد ها و طرحهای جالب و البته شلوغی و وجود بچه ها  براش حسابی جذابه.  از کارهای دیگه آوین جونم اینکه امروز زنگ زدم خونه. آوین جونم خیلی بامزه گفت: "سلام مامانی خوبی؟" عشق مامان دیگه دیالوگهاش تقریبا" شبیه آدم بزرگها شده. دیگه اینکه تا دید رایین جونم داره ازش شکایت می کنه پیش من، اون هم  لحنش رو ناراحت کرد و  گفت: "مامانی رایین منو اذَت کرد" بهش گفتم اومدم خونه دعواش می کنم. کلا" تغییر رفتارش تو موقعیت های مختلف برام جالبه. تا می بینه یکی دعواش می کنه سریع سعی می کنه بحث رو عوض کنه و فی البداهه کارهایی می کنه که خیلی بامزه است.

از کارهای با مزه دیگه آوین جونم اینکه  با خودش می خونه: "آوینی گل و  تمیزه. آوینی خیلی عزیزه" یا بعضی مواقع می گه: "مامانی گل چاییه. گل چایی عزیزه." دیشب عروسکش رو گرفته بود بغل و می گفت: " آفرین عزیزم. آفرین قشنگم." دیگه اینکه اشیا دور و برش رو درست بهت تعارف می کنه. بیفرمایید. خواهیش می کنم. مِسی و...




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ توسط رایین و آوین حسنی