رنگ سبز بهار
زندگی بی عشق شوره زاریست بی سرانجام . تقدیم به رایین و آوین عزیزتر از جانم که با آمدنشان گرمی و عشق را به زندگیمان تزریق کردند.

سلام. رایین جونم امروز تقریبا" تمام روز خونه مادر بزرگش بود و مشغول بازی با پسر عمش و دوستای اون که معمولا" میان اونجا. و لی باز موقع برگشت با غر و ناراحتی اومد خونه. من به جای اون خسته شدم. خوب البته بهش حق هم می دم. چرا که همش تو خونه است و خیلی تو خونه نمی تونه انرژیش رو تخلیه کنه و تا جایی می ره که چند تا بچه هست حسابی می خواد جبران کنه.

 امروز عصر من و آوین جون به همراه خاله رضوان و مدیسا رفته بودیم پارک. آوین جونم حسابی بازی کرد و شیطونی کرد. اما جای بامزه اش اینکه آوین جونم سعی می کرد کیک مدیسا رو ازش بگیرتش و البته طوری وانمود می کرد که مثلا" مدیسا خودش داره بهش کیک می ده و با لحنی سرشار از تشکر می گفت: "اِ مدیسا مرسی"و اگه کسی نمی دید و فقط صدا رو می شنید فکر می کرد واقعا" داره بهش تعارف می کنه. شیطون مامان.خلاصه که صحنه بسیار خنده داری شده بود.

دیگه اینکه آوین جونم حسابی تاب بازی کرد و مرتب می خوند: " تاب تاب عباسی خدا منو نندازی"




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢ خرداد ۱۳٩۳ توسط رایین و آوین حسنی