رنگ سبز بهار
زندگی بی عشق شوره زاریست بی سرانجام . تقدیم به رایین و آوین عزیزتر از جانم که با آمدنشان گرمی و عشق را به زندگیمان تزریق کردند.

سلام چند روز پیش حیونهای اسباب بازی آوین جونم رو چیده بودیم و داشتیم باهم بازی می کردیم. آوین جونم خروسش رو گرفت دستش گفت قوقوقوقو

دیگه اینکه گوشی وسایل پزشکی رو آورده بود و زده بود به گوشش و می گفت: " سلام من آوین حسنیم. من دکتر آوین حسنیم."

امروز خونه خواهرم بودیم. آوین گیرداده بود به یه عروسک بزرگ اندازه خودش. براش گذاشتم زمین . دیدم داره با عروسک صحبت می کنه می گه: "اِ عروسک افتادی ؟ خوابیدی ؟خوابت میاد.؟"دیگه اینکه سر یکی از عروسکها با مدیسا دعواشون شده بود داشت با زور از دست مدیسا می کشید و می گفت: " مدیسا مِسی"  و از اون طرف هم مدیسا داشت مقاومت می کرد که آوین نگیرتش. خلاصه که خیلی با مزه بود دیدن این صحنه.

جدیدا" آوین جونم مدل رایین جون، علاقه به قصه پیدا کرده و مرتب می گه " قصه بُگو" و من براش میگم یکی بود ادامه حرفم میگه: " یکی نبود"من می گم غیر از خدای مهربون. آوین جونم می گه: "  هیچی نبود" من می گم یه دختر نازی بود اسمش آوین جونم میگه: "  آبین بود" و تا حس می کنه تموم شد دوباره می گه: " قصه بُگو". خلاصه که خیلی بامزه است کارها و حرکات این روزهای آوین جونم. یه آدمیزاد مینی مایز شده که بعضی وقتها این کارها به قیافش نمی خوره و دلت می خواد اون لحظه بخوریش.




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۳ توسط رایین و آوین حسنی