دهمین سالگرد فوت باباجون

سلام، این هفته، رایین جونم سرما خورده بود و دو روز رو مدرسه نرفت. یکشنبه شروع ترم جدید زبانش هم بود که به خاطر سرماخوردگی نتونست بره. آوین جونم هم با غر کلاس ژیمناستیکش رو رفت. روز سه شنبه هم کلاس موسیقی داشت. با وجودی که بلدِ ولی پشتکار اینکه هر روز تمرین کنه و بزنه رو نداره. که من فکر می کنم مقتضای سنشِ و خیلی نباید بهش فشار بیارم. پنج شنبه دهمین سالگرد فوت باباجون بود. برای همین از صبح رفتیم خونه مامان جون و مشغول تهیه و تدارک مراسم بعد از ظهر شدیم. هنوز که هنوز جای خالی باباجون تو خونه حس می شه. کاش می شد برگشت به عقب و برای یک لحظه هم که شده تو بغل می گرفتمش و با تمام وجود می بوییدمش. کاش تا هستیم قدر هم رو بدونیم و خودمون رو درگیر چیزای واهی و بی ارزش نکنیم. چرا که بزرگترین سرمایه عشق پدر و مادر و خانواده است. باباجون با تمام وجود دوستت دارم و از خدا برات رحمت و آرامش می خوام. امیدوارم که دعای خیرت بدرقه راه ما باشه.

پنج شنبه شام هم خونه مامان جون بودیم و آوین و مدیسا حسابی شیطونی کردند. اما امروز عصر رفتیم خونه فهیمه ی خاله که به تازگی اسباب کشی کرده و رفته خونه جدید. یه خونه قشنگ و دلباز. انشاء الله که خونه جدید پر باشه از روزهای خوش و خاطرات زیبا و البته همراه با سلامتی.
/ 0 نظر / 38 بازدید