تولد 4 سالگی نازنین زهرا

سلام، این یکی دو روز که باز در کنار بچه ها بودم. روز پنج شنبه رایین جونم رفت خونه مادرش  اونجا با پرهان و دوستاش بازی کرد . من و آوین جونم هم رفتیم خیابون. ناهار هم که مطابق هر پنج شنبه ، خونه مامان جون بودیم. و تا شب اونجا موندیم. امروز هم که بابایی رفت نیروگاه. من و بچه ها هم با توجه به اینکه امروز جشن تولد نازنین زهرا بود بعد از بیدار شدن و  خوردن صبحانه،  حمام و ناهار و کمی استراحت آماده شدن برای تولد. نازنین زهرا امروز چهار سالش تموم شد و وارد پنج سالگی شد. نازنین جان، تولدت رو بهت تبریک می گم و امیدوارم که در زیر سایه پدر و مادر بزرگ شی و  موفقیتهاتو جشن بگیری. اما آوین جونم دستشو زد به فشفشه و دستشو سوزوند در نتیجه از اول تا آخر تو بغل من بود و خیل بهش خوش نگذشت. عمش می گفت دستت چی شده ؟ می گفت: " آتتیش گرفته" 

اما آوین جونم دیگه فامیلی ها رو می دونه. بهش می گم اسمت چیه  می گه : " آوین حسنی" می گم اسم داداشت ؟ می گه " رایین حسنی" می گم فامیلی من چیه ؟  می گه: " تقبایی" می گم مدیسا فامیلش چیه ؟ می گه: " سوسوده" می گم پرهان؟ می گه: " سوسوده" می گم بابایی؟ می گه: " عباس حسنی" می گم عمه مینا؟ می گه : " حسنی"

چند روز پیش زنگ زده به من می گه: " سلام با خانم تقبایی کار داشتم" گفتم سلام، خودم هستم. خانم حسنی. خوبید؟ گفت: " ممنون. خوبم"دوباره گفت: " ببخشید خانم تقبایی، رایین خیلی گوریل شده، با پلو بخورمش؟" دیگه اینکه، براش آب اوردم، بعد از اینکه آب خورد گفت : " سلام برحسین"    

 اینم عکسهای تولد نازنین            

/ 0 نظر / 14 بازدید