سلام، دوباره یه هفته دیگه و یه آخر هفته دیگه گذشت. دیروز صبح باز به تمرین موسیقی گذشت و بعد از ظهر به اتفاق بابایی اول رایین رو کلاس موسیقی گذاشتیم و تو فاصله کلاس رایین جون، من و آوین جونم رفتیم پارک جنت. این روزها آوین جونم علاقه پیدا کرده که عروسکاش رو سوار تاب و سرسره و الاکلنگ کنه و اونو تاب بده و یا مواظبش باشه از الاکلنگ نیوفته. درست شبیه مامانا و مثلا" کلی ذوق بچش رو می کنه که تونسته قشنگ سر بخوره. بعدش مجدد رفتیم سراغ داداش رایین و اینبار چهار تایی رفتیم شهر بازی پارس. آوین جونم و رایین جونم کلی وسایلی که مناسب سنشون بود رو بازی کردند. بعد از اون هم رفتیم رستوران و چون رایین جونم پارک جنتِ خونش کم شده بود مجددا" رفتیم پارک جنت و تقریبا" تا 12 شب اونجا بودیم.

امروز هم که من مشغول تمیز کاری خونه شدم و بچه ها به همراه پدرشون رفتند بیرون. بعد هم خونه مادر. رایین جونم با وجود ورجه و ورجه از صبح باز با کلی غرو و  ناراحتی خوابید. رایین جونم، این واپسین روزهای تابستون رو هم استفاده کن. چرا که از اول مهر، بیدار شدن صبح زود بهت این اجازه رو نمی ده که دیر بخوابی .

و اما آوین جونم امروز داشت با خودش آهسته آهسته این آهنگ رو  زمزمه می کرد:    

- ای یار، ای یار         -ای یار وفادار

 و مرتب اون رو تکرار می کرد

/ 0 نظر / 22 بازدید