رایین جونم دیگه باسواد شده

اما امروز آوین جونم کمی سرفه می کرد. تصمیم گرفتیم ببریمش دکتر. در نتیجه بعد از صبحانه ، همه لباس پوشیدیم تا آوین جون رو  ببریم دکتر. آوین جونم ، طبق معمول این چند وقت اخیر باز، اصرار به پوشیدن لباس مد نظرش  داشت و هرچه که من و پدرش بهش گفتیم ، آوین جون، عزیزم بیرون سرده با این لباسها نمی شه قبول نمی کرد. بابایی کمی ناراحت شد و گفت اصلا" من و رایین می ریم بیرون و آوین بمونه خونه. وقتی من و آوین آماده شدیم و بیرون رفتیم، آوین جونم گفت: " بابایی که نرفته، داره منو نگاه می کنه" و بعد با حالت خیلی با مزه، برای اینکه از دل بابایی در بیاره و جو رو عوض کنه گفت: " نگا نکن حاجی" راستی یادم رفت اینو بگم، چند روز پیش آوین جونم  تو لباساش رنگی بود که در واقع صورتی بود ولی صورتیش به قرمز نزدیک بود. جلوی بابایی از آوین جونم پرسیدم آوین جونی این چه رنگی؟ گفت: قرمز، بهش گفتم نه صورتیِ. بابایی گفت درسته. خیلی سخت نگیر این خیلی به قرمز نزدیکه. شبش مجددا" داشتم تو اسباب بازیهاش رنگاشون رو ازش می پرسیدم، چند تا صورتی نشونش دادم همه رو درست گفت یهو فکر کنم یاد صحبت ظهرِ پدرش افتاد گفت: " نه قرمزهِ. صورتی نیست. بابایی گفت درستهِ قرمزهِ." 

راستی رایین جونم مرد شده. دیگه از روی تابلوی مغازه ها می تونه نوشته ها رو بخونه. امروز کنار یه آژانس ازش پرسیدم چی نوشته؟ عشق مامانی خیلی قشنگ خوند" آزانس شبانه روزی امیرکبیر" کلی ذوقشو کردم

/ 0 نظر / 5 بازدید