سلام، امروز صبح رایین جونم با دایی امیر رفت کلاس فوتبال. از شوق فوتبال تا صداش کردم، سریع بلند شد و از خواب ناز گذشت. بابایی اول صبح حلیم گرفته بود. رایین جونم بعد ازخوردن صبحانه راهی کلاس فوتبال شد. ظاهرا" امروز موفق به گلزنی شده بود در نتیجه خیلی خوشحال بود. من و آوین جون هم پس از انجام کارهای خانه، رفتیم خونه مامان جون. بعد از ظهر هم به همراه خاله رضوان و مدیسا رفتیم پارک امیر کبیر. اونجا رایین جونم و آوین جون و مدیسا جدا از سرسره تاب و الاکلنگ سوار چرخ و فلک و وسایل بازی دیگه اونجا شدند.بعد از یک ساعت، بابایی هم اومد و رایین جونم و بابایی مشغول فوتبال شدند و من و خاله رضوان هم با آوین جون و مدیسا جون . طوری که بعد از یکی دو ساعت بچه ها مخصوصا" مدیسا با گریه اومدند خونه. شام رو هم خونه مامان جون بودیم و بعد از شام اومدیم خونه. اما نکته جالبش این بود که ظهر مامان جون برای ناهار آش درست کرده بود مشغول درست کردن پیاز داغ بود، به من گفت حواست به پیازها باشه. بلافاصله رایین جون به من گفت: "برو کنار بگذار من درست کنم. تو درست کنی چیزی بهت نمی دهند ولی من درست کنم مامان جون به من پول می ده"  و تا بعد از ظهر هر کاری می کرد مبلغ را اضافه می کرد و آخر سر به شش هزار تومان رسید و بنده خدا مامان جون با خنده می گفت: باشه قبول

/ 0 نظر / 17 بازدید