مراسم افطاری خونه دایی بابایی

سلام، دو شنبه شب، با توجه به اصرار بچه ها رفتیم شهربازی. کلی وسیله سوار شدیم و در مجموع فکر کنم به بچه خوش گذشت. چرخ و فلک، ماشین برقی، صندلی پرنده بزرگسال ، دراگون، قطار، هلی کوپتر از جمله وسیله هایی که سوار شدیم. و در آخر به زور رایین جونم و آوین جونم رو راضی کردیم که برگردیم خونه.البته تا برگشتیم حدودا" 12:30 دقیقه شد.راستی امروز رایین تو کلاس فوتبال یه گل دیگه هم زد و تا الان شش گل زده.

دیشب خونه دایی بابایی افطاری و شام دعوت داشتیم. آوین جونم که دور و برش شلوغ بود، کلی شیرین زبونی کرد. یه دختر بچه هم سن و سال آوین جونم بود و با دیدن گردنبند(به قول آوین جونم گَردُبَند) و دستبند آوین جونم بهانه گیری کرد که من هم می خوام، آوین جونم که نگران شده بود با عجله اومد و گردنبند و دستبندش رو که خودش باز کرده بود آورد و داد  به من و با هول گفت: " مامانی اینو قایم کن. نی نی می خواد ازم بگیرش." منم گذاشتم تو کیفم. بعد از چند دقیقه وقتی دید نی نی خیلی گریه می کنه دلش به رحم اومد و به من گفت: " اشکال نداره بهش بده"

 

/ 1 نظر / 4 بازدید
کریو رایگان

اکانت کریو رایگان...با قابلیت بروز رسانی خودکار nod32‎ http://www.aparat.com/v/TlNic server : kerio.mrtunnel.ir user : public password : secret‎