ماجراهای این دو روز منو بچه ها

اما دیروز رایین جون مثل این چند هفته اخیر به شوق کلاس فوتبال اول صبح از خواب بیدار شد و صبحانه رو خورد و به همراه بابایی رفت کلاس فوتبال. من هم تو خونه و کنار آوین جون. البته مشغول کار و نظافت خونه و آشپزی. این هفته به خاطر سرماخوردگی خونه مامان جون نرفتیم. ظهر که بابایی و رایین جونم خونه اومدند، پس از خوردن غذا و استراحت بعد از ظهر ، همگی برای خرید بیرون رفتیم. آوین جونم که از ذوق لباس ها، نمی گذاشت اونها رو حتی داخل پلاستیک بگذاریم. همینطور گرفته بود دستش که حتی چند بار یه تکش افتاد زمین که متوجه شدیم و برش داشتیم. رایین جونم هم شلوار لیش رو از همون مغازه پوشید پاش. بعد از کلی خرید لباس توخونه و بیرونی برای بچه ها رفتیم پارک جنت. اونجا طبق معمول، من آوین رو بردم بخش بازیهای بچه ها و بابایی با رایین جونم، مشغول فوتبال. بعد از کلی بازی،رفتیم رستوران و غذا رو هم با هم خوردیم. بابایی که صبح زود می خواست بره نمایشگاه نفت ، گاز، پتروشیمی  تهران. رفت زود خوابید. صبح جمعه، چون بابایی نبود، در نتیجه من و رایین جون و آوین جون به اتفاق هم رفتیم، کلاس فوتبال داداشی، بعد از ظهر هم بعد از استراحت بچه ها، سه تایی رفتیم پارک جنت و بابایی که تازه از تهران برگشته بود، اومد سراغمون.راستی آوین جونم، حسابی ذوق لباس جدیداش رو داره از دیشب با همون لباس هاش خوابیده و با همون لباس ها بیرون رفته و نگذاشته از تنش درش بیارم. خوش به حال بچه ها و شادیهای قشنگ و بی دغدغه شون.

/ 1 نظر / 15 بازدید
غزاله

[گل][گل][گل]