سفر پنج روزه به شمال در تعطیلات خرداد ماه

اما آخرین به روز رسانی وبلاگ بچه ها در پرشین بلاگ، قبل از بروز مشکل، مربوط می شه به چهارم خرداد ماه ، که از اون به بعد با توجه به مشکلات فنی نتونستم وارد وبلاگ بشم. اما ما در تعطیلات 14 و 15 خرداد تصمیم گرفتیم بریم شمال و با توجه به تجربه عالی سفر پارسال در اُلسبلنگاه ، یکی ییلاقات اطراف ماسال و قلعه رودخان ، رایین جونم دوباره اصرار کرد که مجدد بریم اونجا. طبق برنامه ریزی قرار شد که پنج شنبه بعد از ظهر راه بیوفتیم و لی با توجه به سرماخوردگی آوین طلا، قرار شد اول آوین طلا دکتر ببریم و بعد بریم.برای همین قرار شد صبح جمعه راه بیوفتیم . روز جمعه سرماخوردگی آوین جونم بیشتر شد ، برای همین بابایی گفت خیلی فایده نداره تو این شرایط بریم و منصرف شدیم. برنامه مسافرت به شمال ، تقربا" منتفی شده بود، و ما از فکر سفر بیرون اومده بودیم. اوین طلا تو چند هفته قبل از اون تاریخ تقریبا" این شرایط رو داشت و با وجود دکتر رفتنهای مکرر و خوردن انتی بیوتیک و دیگر داروها ولی خیلی تفاوتی نداشت. به نظرم اومد شاید عفونت و سرماخوردگی نیست و منشاء اون به آلودگی هوا برگرده، دوباره تصمیم گرفتیم بریم و تا آخر هفته برگردیم. دوشنبه صبح بالاخره راهی شدیم و دوشنبه بعد از ظهر ، السبلنگاه بودیم. هوای عالی و تمیز و طبیعت زیبای اونجا آدم رو به خلسه می برد مخصوصا" که روز اول، هوا مه آلود بود. طبق برنامه پارسال در هتل فردین معصومی قهرمان سنگین وزن کشتی، اتاق گرفتیم. روز سه شنبه ، بعد از خوردن صبحانه عالی ، همراه با بچه ها و بابایی تصمیم به کوهنوردی گرفتیم. آوین طلا و رایین جونم قدم به قدم می خواستند تا ازشون عکس بگیرم. ناهار رو هم در همون هتل خوردیم، و بعد از ظهر با نظر بچه ها ، اومدیم پایین و کنار آب .برنامه روز دوم رفتن به ساحل و سورتمه سواری در اطراف اسالم بود.حدودا" هر کدام از بچه ها ، چهار دور سوار سورتمه شدند.و من تقریبا" با هر کدامشان دوبار سوار شدم. پنج شنبه صبح اُلسبلنگاه رو به مقصد قلعه رودخان ترک کردیم. پنج شنبه ظهر اونجا بودیم. با توجه به اینکه حدس می زدیم که آوین طلا، نتونه تا قله بیاد و بابایی هم ، سال گذشته نتونسته بود، به خاطر آوین طلا تا خود قلعه بیاد ، برنامه این شد که امسال رایین جونم به اتفاق بابایی بالا برند و من اوین طلا با هم باشیم. من و آوین جونم، هم تفریحی و آهسته آهسته بالا رفتیم . و البته تصمیم گرفتیم پله ها رو بشماریم. در بین راه، آوین جونم تقریبا" هرچی دید خواست و خرید. از عروسک، تابلو و خوراکی و ....حدودا" تا پله چهارصد روبالا رفته بودیم که بابایی و رایین جونم که تا بالای قلعه رفته بودند و برگشته بودند به ما رسیدند و بعد از کمی استراحت به اتفاق برگشتیم. با اصرار بچه ها مبنی بر گرفتن عکس با لباس محلی، ابتدا ناهار خوردیم و بعد عکس انداختیم. انتخاب لباسها با سلیقه خود بچه ها انجام شد. قرار شد شب رو هم در همون حوالی بمونیم و صبح جمعه راهی اراک بشیم. در مسیر مجموعه ویلاهای .......ف ویلا بگیریم. خوبی اونجا این بود که یه مجموعه ویلاهای دو خوابه و یک خوابه در کنار هم بود. رایین جونم که یه دوست هم سن خودش پیدا کرده بود حسابی به اندازه این چند روز بازی کرد از فوتبال و تاب و سرسره گرفته تا قایم موشک و دیگر بازیها. خلاصه که یه دل سیر بازی کرد. شام هم قرار شد به پیشنهاد رایین ماهی یا جوجه بگیریم و در باربیکیوی اونجا درست کنیم. خلاصه که شب آخر ،تجربه متفاوتی نسبت به سفرهای قبلیمون بود و حسابی به بچه ها چسبید. صبح جمعه به سمت اراک راه افتادیم . ناهار رو در بویین زهرا خوردیم و حوالی هفت و هشت شب اراک بودیم. بلافاصله مشغول شستشو و باز گردن وسایل شدیم. راستی اوین جونم که تا قبل از رفتن به مسافرت چند هفته درگیر سرماخوردگی و انتی بیوتیک و ... بود به محض رسیدن به شمال ، خوب و خوب شد و دیگه اثری از ترشحات گلو، عطسه و سرفه و ... نبود. خلاصه که خیلی از مشکلات ما در شهر اراک بر می گرده به آلودگیهای محیطی. خدا عاقبت هممون رو در این شهر پر از آلودگی به خیر کنه.

/ 0 نظر / 5 بازدید